نمی نویسم .

نوشته شده توسط الهه ... در جمعه پانزدهم آبان 1388

نه !
کاری به کار عشق ندارم !
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بیملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد ...
از تو دریغ میکند ...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد .
این شعر تازه را هم
ناگفته میگذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم !
"قیصر امین پور"

نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه دهم آبان 1388
آدم باید بلد باشد ... بلد بشود ... که یک وقت هایی به خودش بگوید : هی دختر ! آرام ... !
باید بلد بشود که خودش را دوست داشته باشد ... که بگوید توی گوش خودش : من خوبم ... که من می توانم ...
که مهم نیست اگر همه ی دنیا هم تو را آن جوری بخوانند که نیستی ... که تمام دنیا زشت ببینند تو را ...
بله . آدم باید خودش را دوست داشته باشد ...
آدم باید بلد بشود که به خودش بگوید : هرکسی توی زندگی ِ خودش زندگی می کند ...
که یاد آوری کند به خودش : تو هیچکس را نداری ... !
که بلند شو ... بایست ... و قیمت همه ات را بکوب توی سینه ی بی رحم دنیا ...
آدم باید بلد بشود که گاهی ـ لااقل گاهی ـ فکرش نپرد توی گذشته ها ... توی بودن ِ آدم های رفته اش ... که بگوید : اصلاً به جهنم این همه رفته ها ... !!!
آدم باید بلد بشود که یادش بیاید فقط خودش است که می ماند ، که مانده برای خودش ... که یادش بیاید یک وقتی دوستش برایش گفته بود : " هیچکس نخواهد آمد ... "
آدم باید که حتماً بلد بشود که منتظر ِ کسی نباشد که نمی آید ...
آدم باید بشناسد وقت های را که وقتش شده که بی خیال ِ هرچه دوست و رفیق، برگردد توی غار ِ خودش و حواسش باشد حتماً که در غارش را محکم ببندد ... !
آدم باید بلد بشود که یک فنجان چای داغ بریزد ... و ژاکت بنفشش را محکم بپیچد دور خودش ... و برود بنشیند توی حیاط ... روی پله ها ... و به بارانی نگاه کند که ریز و تند می بارد ...
و فکر نکند به هیچ چیزی ... به هیچ کسی ...
که زمان را رها کند به حال ِ خودش ...
و نفس بکشد ... عمیق ...
پی نوشت : نوشته ام مال ِ دیشب است .

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه ششم آبان 1388
|