دیدم که توی دفترچه ی سیاهم ، تاریخ ِ آخرین نوشته " 8 اردیبهشت 88 " بود .
خطاب به خودم نوشته بودم :
" الا لطفاً ... !
الا لطفاً ... !
تمومش کن ... "
امروز که خواندمش باز دردم آمد ... نه فقط از این لطفاً های از سر استیصال ....
که از این دختری که امروز ، 30 مهر ، اینجا ، گوشه ی تختش نشسته کنار دیوار ، سرش را تکیه داده به زانوها ، و دست های سپید و پریده رنگش یخ کرده از این همه سرما ....
و باز هم به الهه التماس می کند : الا لطفاً ... ! الا لطفاً ... ! الا لطفاً ... !
۱.
یکی بیاید من را از این خانه ... این شهر ... اصلاً از توی هرچه زندگی است بلندم کند و ببرد بیندازدم وسط یک قصه ای ... قصه ای که همه چیزش معلوم باشد و من تویش مجبور به تصمیم نباشم ... و هیچ انتخابی هم نباشد ... قصه ای که تویش جبر باشد ... یک جور جبر که همه چیز را تا ابد به آرام و خوشبخت و بی گریه زندگی کردن ختم کند ...
یا نه ! یکی بیاید برایم خدا بیاورد ... یک جور خدایی که حواسش به همه چیز هست ... و تو را مطمئن می کند از بودنش ... و یادش نمی رود که بعضی از آخر هفته های ابری بیاید و بنشیند روی یک صندلی روبروی تو ... و تو مست ِ بخار ِ فنجان ِ چایت سوال های بی جوابت را بپرسی و او با مهربان ترین صدایی که می شناسی به همه اش جواب بدهد ...
یکی بیاید و برایم یک آهنگ تازه بسازد ... آهنگی که بشود تا خود مرگ شنید و گریه اش کرد ... !
یا نه ! اصلاً یک آقا بیاید و محکم بغلم کند ... یک آقای خیلی بلندتر از قد ِ من ... که شانه هایش درست آنقدری پهن است که باید و انحنای خطی که از امتداد گردنش می رسد به شانه ها و بعدتر سر می خورد روی بازوهایش _ که حتماً هم زیاد امن و محکمند و مردانه _ درست همان جوری باشد که من دوست تر دارم ... و نگاهش حتماً و حتماً جدی و قشنگ و مهربان باشد ... یک آقا که من فقط به اندازه ی یک دوست بودن ِ معمولی دوست داشته باشمش ... و عاشقش نباشم ...
و نگران رفتنش نباشم ... و بشود فقط به اندازه ی یک هم آغوشی برایش دلتنگ شد ... !
می دانی ؟
من به راهبه ها ، وقتی که مست اند درست همان قدری حسادت می کنم که به ف اح ش ه ها وقتی که مست اند ...
یا نه ! یکی بیاید و مرا ببرد جایی که هیچکس را خانه ای برای متعلق بودن نیست ... جایی که آدم هایش اهل هیچ جایی نیستند بس که اهل همه جایند ... ! جایی که تویش ، خانه های آدم ها، بزرگتر از چمدان هایشان نمی شود هیچ وقت ... جایی که آدم خیالش راحت است بندش نمیشود ... که اصلاً بندی نیست ...
نه نه ! اصلاً یکی بیاید و خیالم را راحت کند که مامان ِ من قرار نیست بمیرد ...
بیاید و به من بگوید که دیوانه نیستم ... نشدم ...
یکی بیاید و بگوید یک روزی خیالم راحت ِ راحت می شود که بهترین دوستم که خیلی وقت ها مامانم می شود حتماً آرام است و خوشبخت ... که حتماً می خندد ... که نی نی موفرفری به خنده اش لبخند می زند ...
یکی بیاید و بگوید که من یک روز حتماً یک کتاب ِ دوست داشتنی می نویسم ...
بیاید و قول بدهد که من تا ته دنیایم هیچ وقت از هیچ انتخابی پشیمان نخواهم شد ...
بیاید و بگوید که من یک روز مامان ِ نی نی ام خواهم شد که چشم هایش ناز و گرد و سیاه است و زیر گردنش که نرم و معصوم است بوی بچه می دهد ...
و آن وقت اصلاً مثل امروزهایم "بچه" نخواهم بود !
یکی بیاید و بگوید که من بزرگ می شوم ... بزرگ می شوم ...
یکی بیاد و مرا ببرد ... ببرد ... ببرد ... یکی بیاید لطفاً و مرا ببرد جایی دور ...
خیلی دور ...
دور از این داغ ها ...
از این داغ های همیشه ....
۲.

۳.
دستم را كه رها ميكني،
سـُر می خورم توي بغل شب،
دو دستي ميچسبدم.
بوسهات را بغض ميكنم،
نوازشت را ميگريم،
و همآغوشيات را
عق ميزنم
توي صورت شهر!
لبخند ميپاشي
روي بالشم.
چشمت را نميفهمم،
زبانت را هم،
با اينحال
بهتمامِ لهجههاي دنيا،
دوستت دارم!
حتا به لهجهي سكوت
وقتي به نام ميخوانيم!
خودم را برايت كنار ميگذارم
از خودم كنار ميكشم،
تا كنارِ تو باشم،
تا تو در كنارِ خودت باشي.
چقدر ميپرسي: آدم شدي؟
خيالت راحت
من خيالِ آدم شدن ندارم!
پی نوشت :
عکس را دوست دارم ... و شعر را هم ...
و
ا و 2 و 3 هیچ ربطی به هم ندارند در عین ِ اینکه در بند هم اند ...
و
_ برويم
_ سخني بايد گفت
_ جام ، يا بستر ، يا تنهايي ، يا خواب ؟
_ برويم ...
فروغ دیوانه ام می کند با حزن ِ پر ملال ِ این گفتگوی شعرش ...