تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...
می نویسم که یادت بماند ... دیگر تمام شد ... (بی علامت تعجب ، بی نقطه )


روز بعدتر نوشت :
اس ام اس فرستاده بودم برایش : واااای مری ! خودم می دونم که چقدرررررر خرم ... !
جواب داد : هیس ! تو خر نیستی الهه ... ! تو فقط پروانه ی منی ... !


نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |
      

          


حالا هر چقدر هم که فکر کنم توی 18 سالگی ام خیلی احمق تر بوده ام  از حالا !!!
حالا هر چقدر هم که به خالی های ِ توی بودنم نگاه کنم و یقینم بشود که این خالی ها با "عشق" پر نمی شود هیچ ... که چیزی بیشتر باید ... چیزی که من حتماً یک روز پیدایش می کنم ... یا لااقل امیدوارم که پیدا کنم ...
یا هر چقدر که به دوست هایم نگاه کنم و با تعجب از خودم بپرسم : "این ها از این مدل عاشقی کردن واقعاً لذت می برن ؟؟؟؟!!! "
حالا هر چقدر هم که دچار نخواستن باشم ، هر چقدر که مردهای دور و برم زیادی معمولی باشند ... و زن ها هم ... و زندگی های آدم های دور و برم معمولی تر ... و خواستن هاشان هم و عشق بازی هاشان  ...
حالا هر چقدر هم که ایمان داشته باشم هیچ کدام  ِ این معمولی ها برایم آن قدری بس نیست که اراده ام بخواهد رها کند این همه تنهایی ِ مال ِ خودم را ... این همه یک نفری های خواستنی را ... این برای خودم خواندن را...  نوشتن را ...  شنیدن را...  دیدن را .... یاد گرفتن را ... رفتن را ...
که من بدانم توی هیچ آینده ای تن نخواهم داد به این معمولی ها ... که مدام بپرسم : "آخرش که چی ؟؟؟!"
حالا هر چقدر هم که بدانم آدم ها پر هوسند گاهی و ترسناک ، بدانم که  اصلاً من دوست داشتن نمی دانم...
حتی دوست داشتن ِ خودم را ... ! 
حالا هر چقدر که نخواهد دلم تنگ ِ کسی بودن را، که نخواهد وابسته بودن را ... اهلی ِ کسی شدن را ... به جایی تعلق داشتن را ... منتظر بودن را را ...
حالا هر چقدر هم که دلم تنهایی از اینجا رفتن بخواهد ... کندن بخواهد ... اصلاً تنهایی مردن بخواهد ....
ته ِ ته ِ همه ی این " حالا هر چقدر " ها ،  به خودم که نمی شود دروغ بگویم . نمی شود نگویم که در من زنی نفس می کشد که گاه گاهی که خیلی دردش می آید دلش بغل می خواهد .... مردانه ... 
نمی شود نبینم که زن بودن چقدر لازمم می شود گاهی ... و بغل ِ مال ِ خود ِ خودم هم ... که سرم را پنهان کنم تویش و رها کنم این همه هق هق را که بیخ گلویم را چنگ می زند....  می دَرَد ...
که بفهمم کسی حواسش به من هست ... که وقت هایی که محکم بودن سختم است رهایم نمی کند که بیفتم ...
که مهربانی اش همیشه برایم هست ... که جای گرفتن در آغوشش اجازه نمی خواهد ... که بغلش مال ِ خودِ من است .... خود ِ خودم فقط ... 
نه . نمی شود دروغ  بگویم !



پی نوشت : تاریخ  ِ این نوشته یادم نیست . گفتنی ندارم این روزها ... قبل تر نوشت هایم را می خواندم که رسیدم به این ... دوستش دارم ... خیلی ... شاید چون یادم هست که وقت ِ نوشتنش دلم می خواست راست ِ راست باشم ...
اینها را گفتم که بگویم هوای این روزهایم خیلی شبیه هوای این نوشته نیست ...
روزهایم این روزها ، روزهای ِ بوی پاییز است و بغضی که نباید بشکند ... روزهای  ِ این کلاف کاموای بنفش که شال ِ خوشرنگی می شود روزی ... که فکر می کنم اگر شنیدن می دانست ، روزی که بافتنش تمام میشد خصوصی ترین حرف هایم را می دانست و تمام آهنگ های غمگینی که دوست دارم را از بر می بود ... !
روزهای ِ من خیالم راحت است که تا آخر تابستان کتاب برای خواندن دارم ...
روزهای ِ من آرامم که هنوز آدم ها را دوست دارم .... که آدم ِ ترسناکی نشده ام هنوز !
روزهای ِ من بالاخره آرام می گیرم ... بالاخره ...
روزهای ِ هزار بار به خودم گفتن : " آن چه که تو را نکشد الهه ، قوی ترت می کند ... "

روزهای  ِ من ... من ِ من ...


نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 |

         




خدا ، طرح ِ بی جان ِ لب های من است ،
که بی رنگ می میرد ...

و شب ، تجلی ِ سرگشته ی حضور ِ من  ؛
بی آرام ،
تاریک  ،
پر تکرار .

من هزار و چند صد سال است که در راه مانده ام !
ف ا ح ش ه ها شب ها به خانه نمی روند ... !





پی نوشت :

  ایمان شکسته ام ... به هرکسی ... هر جایی ... هر چیزی ...
حالا دیگر خیلی دور است آخرین آن ِ مؤمن بودنم به کسی ... جایی ... چیزی ...

  من سوگوار ِ آیه های روشنی/ روشن َم  هستم که با باد رفت/ بر باد رفت ...



نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |