جایی در من خراب باید شده باشد ... !
این ها یعنی یک جای کار می لنگد . یک جایی که من می گردم و هر بار فقط کمی بعدتر از پیدا کردنش می فهمم که آن جایی نیست که باید میشد ... !
اینها یعنی من ماه هاست که بیهوده گشته ام پی ِ گم شده ام .
اینها یعنی چیزی هست درون من که طبیعی نیست ...
مثلاً این که من وقتی دارم با الهام قدم می زنم توی خیابانی که خیس است از باران و پر است از بوی خاک ، درست همان وقتی که دارم بلند بلند می خندم و اصلا ً هم عین خیالم نیست که " دختر توی خیابان بلند نمی خندد (!!!) " یکهو مرد دیوانه ای را می بینم که دهانش یک جور مظلومی نیمه باز است ، که زل زده به ویترین موبایل فروشی و خنده ام خفه می شود و بغض می کنم و دلم می خواهد بنشینم همان جا روی زمین و زار زار گریه کنم !
که من می توانم برای مرگ ِ آدمی که نمی شناسمش ساعت ها گریه کنم ...
این طبیعی نیست که من این هـمــــــــــه ساده گریه ام می گیرد ... !
یا اینکه من توی تصمیم هایم ـ حتی جدی ترین و شخصی ترینشان ـ همیشه مجبورم ... !
خودم مجبور می کنم خودم را به خاطر ِ تمام ِ چیزهایی که شاید اجبار نباشند اصلاً !
یا اینکه من این همه توی گذشته هایم جا می مانم . که خیلی از اتفاق های زندگی ام را بارها و بارها توی ذهنم باز می سازم ؛ آن طوری که فکر می کنم بهتر می بود اگر میشد . که توی خیالم حرف هایی را می گویم که توی آن اتفاق، دلم می خواسته گفتنش را ، ولی نگفته ام . که هیچ وقت دست گذشته ها یقه ی زندگی ام را رها نمی کند ... !
یا این که من توی همه ی رابطه هایم ـ فرقی نمی کند عاشقانه هایم باشد یا آن دوستانه ها ـ همیشه می رسم به یک جایی که نمی شود شرحش داد ، یک جور خالی ِ بهت آور شاید ... و بعد موجودیت ِ هر احساسی را به ثانیه ای می برم زیر سوال !
که هزار دلیل کاملاً منطقی پیدا می کنم که آخرش بگویم : ای بابا ! عشق کجا بود ؟!!
که فکر می کنم این احساس ِ من ِ مثلاً عاشق (!) یک فریب ناز است فقط ، یک وهم ِ دلفریب ... که کسی چه می داند ؟ شاید خواستنم از سر ِ تنهایی باشد ... از سر بی بهانگی برای فردایی که منتظرش نیستم ...
از سر ِ بی پناهی ِ غریب ....
و خواستن ِ آنها که مثلاً مرا می خواهند هم از کجا معلوم که خواستن باشد ؟ که همزمان یک عالمه ی ِ دیگر هم برایشان خواستنی نباشد ؟
یا فکر می کنم صمیمی ترین دوستم شاید فقط به این خاطر صميمي ترين شده كه با هم ، هم مسيريم . كه اگر جايي ديگر مي بود ، شايد هيچ وقت اين آدم رفيقم نميشد اين همه ... یا که اصلاً رفیق یعنی چه ؟؟؟!!!
یا اصلاً این ها که دوستم دارند ، چی کسی را دوست دارند ؟! و البته که جواب می دهم این "من" را فقط . نه آن من ِ بد اخلاق ِ بی حوصله که بچه می شود گاهی ... که تلخ می شود ... که فریاد می زند ... که موسیقی بی کلام محبوبش را ساعت ها پی در پی گوش می کند و گریه می کند ... که شب های ِ درماندگی خوابش نمی برد ...
یا این اصلاً طبیعی نیست که من این همه زیاد حساس هستم به جمله ها ، به نگاه ها ... که دلشکسته ساختن ِ من این همه سهل است . که گاهی از ساده ترین جمله ها می رنجم ... بغض می کنم ...
که مدام مجبورم این رنجیدگی را پشت لبخند هایم پنهان کنم ... که کم تر هم موفق می شوم !
یا این که من با این همه ای که سعی می کنم منطقی باشم و پر صبر ؛ باز هم واکنش هایم گاهی آنی است و توام با احساس ِ شدید ... !
که من یک عالمه آدم هست توی زندگی ام که از سر ناچاری می بینمشان ، پای حرف هاشان می نشینم ...
آدم هایی که گاهی زخمم می زنند ...
این طبیعی نیست که من می دانم اگر اختیار با خودم بود تعداد آدم هایی که توی رابطه هایم نگه می داشتمشان آن قدر کم می بود که از گفتن ِ تعدادش هم می هراسم ! که گاهی هول برم می دارد که این جاده برسد به انزوا ... !
این طبیعی نیست که من برعکس خیلی قبل ترهایم ، حالا ، این همه خوب بلدم از آدم هایی متنفر باشم که روزی دوست داشتمشان ، که نبخشم ، که دل نسوزانم ،
که خط بزنمشان ... خط بزنمشان ... خط بزنمشان ...
نفرت چیز ِ ترسناکی است . شاید نشان از ناتوانی آدم ها باشد ... نشان از ضعفشان ... ضعفم ...
پی نوشت : این نوشته ی طولانی ِ بی حوصله را از لا به لای نوشته های برای خودم بیرون کشیدم !
این یکی از آنهایی ست که برای خودم نوشته بودم تا خودم را بهتر ببینم ... تا تکه های گم شده ام را پیدا کنم... و آن خراب شده ها را ... !
شاید چون آنچه که به قلم جاری شود قابل بررسی تر است ...
پی نوشت : چند روز بعدتر از نوشتن ِ این نوشته به نظرم رسید که نفرت ـ البته در مواردی ـ دفاع ِ ناخودآگاهِ ذهن ِ من است برای کم تر رنج بردن برای از دست دادن ِ آدم ها . انگار که بخواهم وانمود کنم آدمها را دوست ندارم که خیالم راحت باشد دردم نمی آید وقت ِ رفتنشان ...
خود گول زدن ِ بزرگی است ... !
و البته همچنان باورم این است که
نفرت نشان از
ضعف ِ آدم هاست ...
پی نوشت : به کی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت ـ 28 مرداد :
در دفتر ِ طبیب ِ خرد باب ِ عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام ِ دوا نپرس ... !
"حافظ"

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
|
نگاهم سُر خورد روی دست هایت که نه ، انگشت هایت . حلقه در هم ، روی میز .
کشیده ، بلند ، محکم . دست ها همان قدری مردانه بودند و نجیب ، که باید .
صدای تو می آمد .
پرسیده بودی : چرا ؟
صدای تو بلند بود یا کافه زیادی خلوت ؟
سرزنش بود توی صدای تو یا خیال کرده بودم ؟
نگاهم دوباره سر خورد روی دست ها . فکر کردم که چقدر دوست دارمشان ؛
که هنوز هم وقت تماشایشان آن قدری آرامش می آید سراغم که توی دیدن ِ اول آمده بود .
وقت ِ آن دیدن ِ اولی نه چهره ات شیفتگی داشت برایم که زیبا نبود و نه لبخندت که زیبا بود .
ار آن دیدن ِ اولی فقط دست هایت بودند که به قدر ِ دقیقه ای حرکت را دزدیده بودند از نگاهم ... که هوس ریخته بودند توی تنم که ببوسمشان ...
چند وقت است که نبوسیدمشان ؟
خیلی باید گذشته باشد از بار ِ آخر ...
بار ِ آخر ؟؟؟ آخرین بار ِ واقعی ... ! زیر لب که زمزمه کردم ، دهانم تلخ شد !
ـ حواست کجاست ؟ دارم با تو حرف می زنم . بهم بگو چرا ؟
صدای تو بود باز .
سرزنش داشت . این بار مطمئن بودم . بلد شده بودم ردپای احساست را بیبینم لا به لای صدایت؛ بس که حرف زده بودی برایم توی آن همه روز ....
اصلاً وقت های با هم بودنمان همیشه تو بودی که می گفتی برای شنیدن ِ من و من چقدر گفتنت را دوست داشتم . تو می گفتی چون می دانستی و من از یاد گرفتن همیشه خوشم می آمد. فقط اشکال کار اینجا بود که کم کم یادت رفت که من هم گاه گاهی دلم می خواهد که اشتباه کنم !
خواستم همین ها را بگویم که جواب چرایت باشد . بود ؟ بود . اما نه همه اش . نگفتم .
نگاه من فرار می خواست از نگاه تو . نگاه تو منتظر بود . جواب باید می دادم .
اضطراب آمده بود سراغم . این را از دست هایم فهمیدم که بی هوا رفتند سراغ فنجان قهوه .
همیشه وقت هراس ، تکیه گاه لازمشان بود که نلرزند .
فکر کردم هیچ وقت گفته ام برایت که دست هایت چقدر تکیه گاه اند ؟ نگفته بودم . به خیالم بعدتر حتماً وقتی پیدا می شد برای گفتنش و دیگر حالا بعدتری نبود .
جرعه ای قهوه خواست دلم . فنجان ولی انگار تکیه گاه خوبی نبود . دست ها می لرزیدند هنوز و از میز تا لب های من راه زیاد بود !
کاش لرزش دست هایم را ندیده باشی . آرزو کردم . دیده بودی اما . نگاهم دنبال رد نگاه تو رسید به دست هایم !
ظریف و لرزان . به نظرم سپیدتر آمدند از همیشه . انگشت ها باریک بودند و بلند . شبیه مال تو !
ناخن ها لاک بنفش داشتند . خیلی قبل تر گفته بودی رنگ بنفش دست هایم را خواستنی می کند . یادم مانده بود.
نگاهم میز را چند باره دوید ؛ از دست های خودم تا دست های تو .
بارها گفته بودم به خودم که دست هایم را انگار ساخته اند برای دست های تو . به تو ولی هیچ وقت نگفته بودم.
ـ چون از برنده شدن می ترسم .
صدای من بود . بالاخره جواب داده بودم چرایت را !
فکر کردم حتماً تا چند لحظه ی دیگر می پرسی : یعنی چی ؟ و هرچقدر هم که متعجب تر و کلافه تر باشی "یعنی" را کشیده تر می گویی ؟
ـ یعنی چی ؟
پرسیده بودی . "یعنی" ات کشیده بود.
چقدر سختم بود توضیح دادن ِ اینکه ، همیشه فکر می کرده ام که منی که فقط تو را خواسته ام باید بجنگم برای داشتن ِ تویی که همیشه دیگری هایی به جز من را هم می خواهی .
چقدر سختم بود که بگویم بعد این همه روز جنگیدن حالا یک چیز مهم را گم کرده ام . هدف ِ جنگ را !
ـ چون حالا دیگه نمی دونم هنوز هم برای رسیدن به تو ِ که دارم می جنگم یا فقط برای برنده شدن؛ به خاطر ِ عشقه یا برای بهترین زن ِ این بازی بودن ... !
واسه همین ها هم دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمت .
فکر کردم حالا بلند می شوی حتماً و می روی . بی حرف .
مثل تمام وقت هایی که هم غمگین بودی ، هم متعجب ، هم خشمگین .
بلند شدی . گونه هایم داشتند می سوختند از داغی . شرمنده بودم انگار . و آشفته . پشیمان نه .
ـ خداحافظ .
صدای تو بود . خسته انگار . عصبانی هم .
دست هایت را که بردی ، دیدم دست های من تنها ، جا مانده روی میز . دردم گرفته بود .
فکر کردم حتماً بغض می کنم حالا . نکردم .
غمگین بودم . سبک هم . پشیمان نه .
جرعه ای قهوه خواست دلم . فنجان که رسید نزدیک لب هایم فهمیدم دست هایم دیگر نمی لرزند .
قهوه تلخ بود . فکر کردم دیگر تمام شد . حالم خوب بود . خوب ِ تلخ . مثل ِ قهوه !
فنجان را که گذاشتم روی میز دیدم لبه اش را که صورتی شده بود .
فکر کردم کاش رژ لب پاک نشده باشد ... !
پی نوشت ها :
√ نه این "من" ها ، من َم ... نه این " تو" ها ، تو یی ...
این فقط یک "قصه" است .
√ این قصه ، تاریخ ندارد .
√
هرچيز را هم
که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من
تقصير توست .
(عباس معروفی)
√
توی سينه اش جان جان جان / يه جنگل ستاره داره / جان جان / يه جنگل ستاره داره / يه جنگل ستاره داره...................
به یاد آن همه اشک های شور ِ تلخ ِ یک روز ِ دور ِ خیلی نزدیک ... !
√ نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم ...
مولانا

نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه هشتم مرداد 1388
|