تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...


قرار ِ با «  من »
باز
زیر پاهایم هرز رفت ...

جنون مکرر شد .

دیر کرده ام فهمیدن را ؛
ساعتم زمان را مرده بود
خواب که رفته بودم 
.





*******************



دوست داشتن َت  بَس َم نیست ؛
وقتی گیج می خورم
مدام
بودن َت را
از   تو   تا   تو   
و
باز نمی شناسم َ ت ... .



نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |

من فقط خشمگین بودم . هستم . کلافه هم . و دلگیر . من فکر می کردم دختر را نشناختم هیچ وقت . نخواهم شناخت شاید هم .
نبوده ، نشده هیچ وقت که حدس زدنم ممکن باشد که دختر حالا چه خواهد کرد ؟؟!
همیشه همانی می شود که من فکر نمی کنم ، که هیچ فکر نکرده بودم ...
گاهی فکر می کنم آن همه ای که هست اصلاً یکی نیست !
آنی که آدمی ، آدم هایی قبل تر صدایش زده اند "الی" همانی نیست که بعدتر ها آدمی ، آدم هایی صدا زدندش "الا"... !
حتی آن گاهی ها که کسی ـ حالا هر چقدر هم که صمیمی و رفیق ـ صدایم زد "الهه" ؛ من همانی که هستم نبودم ... !
"الهه" که خلاصه نبود ... از سر و ته ِ حرف حرفم نزده بود که کسی ...
"الهه" اسم ِ محض  ِ من بود ... اسم  ِ محض  ِ بودنم ...
"الهه" باید "من" می شد ... اما نبود . نشد . خوب می دانم این را . نیست ...
حتی حالا ... حالا که وقتی با "من" حرف می زنم ، کم تر احساس می کنم ، و بیشتر فکر ...
که با خودم ، دو نفری  راه ها را مرور می کنیم ، دلیل می آوریم ، که می خواهیم گول نزنیم ، گول نخوریم ، حالا هرچقدر هم که خسته باشیم ... حالا که می خواهیم همانی باشیم که هستیم ...
حتی حالا هم من از "الهه" گیج می شوم .... !
حتی حالا که دیگر کم تر هول برمان می دارد که بفهمیم آخرش را ... که فهمیده ایم شاید گاهی هیچ آخری هم نباشد اصلاً ... که دانسته ایم آخرهایی که هستند همیشه تلخند ... و سرد هم ...
که فهمیدیم زمان زندگی را لازم است ... ناگزیریم ما ... باید بگذرد ... بگذریم ... بگذرانیمش ... زمان خود ِ خود ِ زندگی است اصلاً ...

نه . خشم ِ خشم نه شاید . کلافگی ... گیجی هم ...
و پیری ...
فکر می کنم گاهی حالا ، اینجا ، لا به لای  روزهای بیست و یکی دو سالگی ، پیر تر باید باشم از بعدتر که
بیست و هفت سالم بشود ، که همیشه فکر می کردم چه قدر خاص است ؛ یا حتی پیر تر از سی سالگی که از خاص تر ِ قبلی هم خاص تر بودنش بیشتر است ............. !
می دانی ؟
بازی بزرگ می کند و پیر ...  پیر ِ پیر ... .......   ...   ....  ......   ........  ....  .......   ..   ...
 



پی نوشت : هیچ وقت زیاد طول نکشید که بفهمم " فایده ای ندارد ...  هیچ فایده ای ... "

 


نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 |

              


İçimdeki hüzün yüzüme oturmasa da,
Bu acı beni yerden yere savurmasa da,
Gözümden başka bir yerden okunmasa da,
Kim demiş mutlu olduğumu, yandım

kimse bilmez ya,
Bende kül oldum yandım..
Bende kül oldum yandım


نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
     

" ♥ "


نیا !
تلخ است آمدن ؛
آن ِ من که نباشی !
بگذار سهم ِ من بماند از تو ؛
این جاده های بی تو ِ تا تو  ...

نیمکتم ،
جاده ات ،
تن ِ پر درد ِ خاطره هامان ...
نیا !
بیایی
لبخند نزنی
می میرم ...

انتظار ت را نگیر .
بگذار بمانم دلخوش ِ طعم ت .
مست ِ هجوم ِ نفس های تو .

هوا خفه ام می کند ؛
لبالب ت که نباشم ،
بی بهانه ات ...



نیا لطفاً !
می دانم ت ... !
می آیی ؛
لبخند نمی زنی ؛
می میــــــــرم ... .




           




" ... "


انحنای نرم ،
مورب ،
رو به پایین .
گوشه های هلال ِ لرزان ِ  درد
نبض دارد ،
تند و پر تب .
دست بگذار روی لب هایم ...
ببین !
بغض های من قلب دارند ... !



نوشته شده توسط الهه ... در شنبه سیزدهم تیر 1388 |
 

وقتی دیگر ...
شاید ...

 

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه هشتم تیر 1388