تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...
     

                    



به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ...............................


"فروغ"





پی نوشت روز بعد : وای خدا ! وای ... !


نوشته شده توسط الهه ... در شنبه سی ام خرداد 1388 |

آمدن :
باز نو .
از سر خط .


صدا :
کهنگی ِ نفس نفس .
خنده ای پر شده از بوی زوال .


 (( در من کسی خواهد مرد  .
      دخترکی که معصوم می خندد . ))


تشویش قهوه ای مردمک ها ،
خاکستری ِ آلوده ی خیال ،
تنم بودنم را گیـــج خورد !
از من تا من ، بیراهه خندیده بود !
فکرم که هرز می پرید ،
خدایم را می کشتم .


شب ِ   من
خواب رفته بود !
شب ِ    تو
آوار می شد روی تـنـ  م !
نقب می زدم هر بار ،
تا روزنی از نور .
نورم سیاه می مرد ،
دست هایم هــرزه !


هیس !
دیگر صدایی نیست .


(( در من کسی مرد .
   دخترکی که معصوم می خندید . ))




         



نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 |
 

تو همیشه پشت پنجره ی بسته ایستاده ای . پنجره های بسته بکارت ِ حقیقت را از چشم ها می دزدند .
و من این گوشه ی خلوت خیابان دارم یخ می زنم !
دستت را بیاور بیرون !
ببین !
سرد است .
من یخ می زنم .

و می دانم که آن وقت تو از پشت پنجره ی بسته ات به یک حوای برفی لبخند سپید ِ سرد خواهی زد،

آدم برفی من  !



 


      





نور می آمد .
پنجره را ها کردم ،
آدم لا به لای نور نیاید تو ،
جنون آمد .
تاریک  ِ تاریک . . .

تن ِ چهارشنبه های تب کرده ام خسته بود .
تمنا پل زده بود
از تن ِ من تا چنگ زدن ِ تو .
ندیدی .
بودنم چنگ زدن را نفس نفس زد .
رها کردم .
خوابیدم .
خوابم درد داشت .
خوابم عصیان را هق هق می کرد .

توی آینه ی مرگ
صورت ِ حماقتم قهقهه می زد به چشمهایم !

فریادی گفت : چنگ بزن !
فرو می رفتم .
دست و پا نزدم .

صدایی عق زد .
کسی داشت خون بالا می آورد روی فردا . . .   .




نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه چهارم خرداد 1388 |