تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...



             



 سنگین است .
     بزرگ هم ...
    جا نمی شوی تویش !
    کوچکی برای بزرگی اش !
    ندوخته اندش انگار به قدر تنت !
    کاش می شد گاه گاهی در بیاوری از تن زندگی ات را ...
    برهنه شوی ...
سبک ...
       آرام بگیری ...



 √  کندن است زندگی ... !
     نمی دانی زندگی را تا روزی که بکنی بودنت را از همه ی آنی که رفته ... از بوها ... رنگ ها...      صداها...   کلمه به کلمه ی شنیدن ها ... آدم ها ... موسیقی ها ...
     روزی که بکنی بودنت را از خودت ، می دانی اش !
نمی دانم .
می جنگم .




   می گویی : هیس !
     کشیدگی انگشتت را می لغزانی روی لبم  !
     ـ باشد .
     صدای این کلمه ها را کور می کنم .
     دست شبیخون این صداها را لال می کنم .
    جا می شوم توی سه حرف برایت :
ه
ی
س
!

       اما بگو :
                این خیال یاغی بیقرار را چه کنم ؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

من که رفتم داخل ، آنها نشسته بودند . یک جوری که معلوم بود خیلی وقت است همین طوری روبروی هم نشسته اند . یک جوری که معلوم بود گرم کشف کردن هستند . کشف کردن یک آدم !
بوفه ی دانشکده خلوت بود و صدایشان نرم می پیچید توی فضا .
می گفتند و می گفتند ... با ذوق ... با شور ...
تازه پیدا کردن بودند همدیگر را .... این را میشد از نگاه هاشان فهمید . از یک جور خاص بودن ِ به زبان آوردنِ کلمه هاشان وقت ِ گفتن . از اینکه هیچ وقت با هم دو نفری بوفه نیامده بودند. آخر آن دختر قد بلند با آن نگاه پر شیطنتش نمی دانست آن دختر چشم مشکی ِ آرام و ساده نسکافه بیشتر دوست دارد یا چای ! و چقدر تعجب کرد وقتی فهمید دختر چایش را تلخ می نوشد .  بی شکلات .
از با ذوق حرف زدنشان از اولین هایی که سروده بودند ... از گفتنشان از دوستی ها و ماندن های همیشگی...
تازه پیدا کرده بودند هم دیگر را ...
مشکی  ِ چشم های دخترِ آرام برق داشت . از آن برق های ناز ِ ستاره ای !
شبیه همانی که قهوه ای چشم های من داشت یک روز ِ دور ... ! ندیدم آن روز چشم هایم را اما می دانستم که برق دارند. چرا ندارد هیچ هم ! مطمئنم که داشتند . همان وقتی که ایستاده بودم روبروی پنجره و تاریکی کوچه را نگاه می کردم و نسیم می خورد توی صورتم  ...
و من رنگ ستاره ها میشدم که اویی را کشف کرده ام ... !
کِی بود ؟  خیلی دور .... خیلی خیلی دور ...
می فهمیدم حسشان را ، اما عجیب اینکه شاد نبودم برایشان . غمگینشان بودم حتی ... انگار می دیدم چشم های دختر را وقتی که ستاره ها خاموش می شوند ... !
من فکر می کردم ... به ستاره ها ... به مرگشان ... به خاموشی ها ... به آدم ها ...
شنیدم که دختر چشم مشکی پیشنهاد قدم زدن داد و بعد من فکر کردم حتماً او هم مثل من عاشق آن گذرگاه ِ بهار زده ی سبز است با آن درخت های بلندش ... و بعد تر شنیدم دختر بلند قد قبول کرد . دو نفری مست ِ تازگی رفتند .
و من انگار چیزی چنگ انداخت به دلم ... از کی این همه نا امید شده ام از آدم ها ؟
چند وقت است رسیده ام به این یقین که آدم ها ستاره ها را خاموش می کنند ؟
چند وقت ؟
از کی حتی به خودم هم بی ایمان شده ام ؟
من چند تا ستاره خاموش کرده ام ؟ خاموش خواهم کرد ؟ چند تا ؟
اما نمی دانم چرا از این نا امیدی ، از کشف این باور ِ تلخ غمگین نشدم . نیستم .
حالا می دانم که خودم هستم . فقط خودم . هیچکسی نیست . من هستم و یک پازل به بزرگی یک دنیا !
مهم نیست که دیروز دوستم با تعجب پرسید : تو چرا اینجوری شدی ؟
این مهم است که من می دانم که "اینجوری" امن تر است دنیا ... که می دانم همه می روند ...
که ماندنی ترین ها هم برای نماندن آمده اند ...
که آدم ها خوبند و من لذت می برم وقتِ بودنشان ...  و بعدش دیگر هیچ ... !
که من فقط به آدم ها لبخند می زنم ...
همین ... و نه بیشتر .... !
که می دانم ستاره ها همیشه رنگ مرگ دارند ...
که من چشم هایم برای کسی شبیه ستاره ها نمی شود دیگر ... !!!




 یک نقطه . فقط یکی . روشن ... دیر ... دور ... خیلی دور ... باشد و ببینمش.  یا نه ! اصلاً نبینمش!
     فقط باشد و من بدانم که هست . باشد تا لبریز شود دلم از بهانه اش .  از بودن .
     همین را می خواهم .
     همین یک نقطه را فقط .


نوشته شده توسط الهه ... در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 |