تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...



          


می دانی ؟ وقتی موسیقی ترانه دارد، آدم تکلیفش با خودش معلوم است ! صدای آدم ها که از لابلای نت ها بریزند بیرون ، علامت سوال ها کم رنگ می شوند . آن موقع دیگر سنگی برای وا کندن با خودت نمی ماند!
تو گوش می کنی ! یک بار ... دوبار ... ده بار ! گوش می کنی و گوش می کنی ...
کلمه ها را مزه مزه می کنی ... از برشان می کنی و آن وقت دیگر معلومت می شود که ترانه غمگینت می کند یا شاد ...  که کلمه ای جایی تو را یاد کسی می اندازد که رفته ... یا که هست ...
یا مثلاً به یاد ِ یک روز ِ دور ِ محو که روزهاست قاطی ِ روزهایت رفته ...  یا که حتی یک روز ِ دور ِ نیامده... !
معلومت می شود که مثلاً انگار فلان جای این ترانه را فقط و فقط برای تو سروده اند یا که خواننده این جمله را  درست همانطوری گفته  که تو همیشه دلت می خواسته بگویی و ... و ... و ...
حتی اگر زبان ترانه غریبه باشد باز هم می شود سوز را شنید توی صدای خواننده که ضجه می زند و یا لبخند را که می رقصد ....
اما موسیقی که بی کلام باشد ، که صدای آدم ها نیاید تویش، تو گیج می شوی !
حسی می ریزد توی تنت بی آنکه بفهمی از کجا آمده ... ! کلمه ای نگفته است کسی ! زبان نت ها زبان کلمه ها که نیست و این تو هستی که به زبان خودت ترجمه شان می کنی !
گاهی نرم خوابت می کنند بس که آرام می آورند برایت ...
گاهی هم دلت را خراش می دهند ... غم را رنگ فاجعه می زنند که دیوانه ات کنند ...
کلمه نیستند ! صداهای محض اند ...
می خواهد نفس نفس های محزون یکه فلوت باشد یا صدای کشیده شدن انگشت هایی روی آن سه تا سیم فلزیِ مهربان ِ یک گیتار ...
هرچه که باشند کلمه نیستند ... نت های مطلقند ...
و من اینطور وقت های ِ شنیدن، همیشه ته دلم یک جور گنگی می ماند، که نمی رود !

و زندگی وقتهایی شبیه این موسیقی های بی کلمه است ... !
تند و تند حس هایی می ریزند به جانت که نمی فهمی از کجا آمده اند !
دلت گاهی لبخند می خواهد بی آنکه بهانه ای باشد ...
یا مثلاً خیلی معمولی توی آینه نگاه ِ آخرِ قبل ِ بیرون رفتن را که به خودت می اندازی ، رنگ سبز تیره ی شال روی سپیدی  ِ پوستت حزن می ریزد به جانت که او نیست !
حالا گیرم که ربطی نداشته باشد پوست سپید و رنگ سبز تیره به او !
یا که گاهی هول برت می دارد در نهایت بی بهانگی ! درست شبیه همان قصه ی قدیمی ِ زن های آشنایی که تو دل ها رخت می شویند !!!
یا وقت هایی که فقط می دانی که منتظری، بی آن که در راه مانده ای داشته باشی که پر باشد از هوس  ِ آمدن!
یا همان غم های یاغی ِ غریبه که دل را خراش می دهند ذره ذره ... زخم می زنند تکه تکه ...
همان ها که مچاله می کنند دل را ... همان ها که ...

زندگی گاهی زیادی شبیه این موسیقی های بی کلمه است ... خیلی زیادی ...


نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 |
 

. . .


پی نوشت : شاید انگار کند کسی که این یک پی نوشت ِ بی نوشته است !
اما نیست .
کلی نوشته جا داده ام توی این سه نقطه ... !
نوشتم .  پاک کردم .  نوشتم .  پاک کردم .  و ...  و ...  و ...
دیدم حرف هایم کلمه ها را می ترکانند ! از کلمه ها وسیع ترند . . .  نمی گنجند در جمله ها . گفتنی نیستند .
حالا خاموش می شوم ... 
و
به جای همه ی  نوشته های اين دو روز می گذارم این 3 نقطه ی سیاه ِ عمیق بنشینند اینجا ؛ تا که یادم بماند که روزی پر بودم از حس ِ گفتن ِ حرف هایی که هرگز از جنس ِ گفتن نبودند ...  .

 

 

                                      

 

 

 √ 17 فروردین :

دوستم نوشت برایم و بر دلم نشست :

" همه ی ماندنی های ابدی به دل مثل زخم ... "

آخ ! زخم ...

 



√ پی نوشت بی ربط  . 21 فروردین :

آقای دوست خیلی قدیمی !
بانهایت احترام بس کنید لطفاً !
از این همه دروغ گفتن به من شاد می شود حتماً ! این طور است ؟ از باختنم چطور ؟
من اما غمگین می شوم ... غمگینم می کنید شما ...  اهمیتی می دهید هیچ ؟

بس است باور كنید ... !



نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |