تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...




 √   بی نهایت دشت،  برای دویدن ... !


آسمان ِ ابری ِ دلگیر ...
رنگ ِ بی رحم ِ هزار طوفان ِ خاکستری در پیش ...
و باد که مست می دود .

مست ِ رقص ِ گیسوان من است
یا
مست ِ رقص ِ طلایی ِ گیسوان ِ گندم زار ؟؟؟

باد می دود .
و من هم ...
باد به دنبال جایی .
من به دنبال قرار ...
هست   ؟                    نیست   ؟
فرقی نمی کند ...
دل خوش می دارم به این بهانه که بی نهایت دشت دارم برای دویدن ...
حتی اگر خطوط ِ درهم و عصیان آلود ِ این تن ِ بیقرار   ، رنگی از قرار نگیرد هرگز ...








 √  خاطره های سه نقطه ای (...) !



عاشق "سه نقطه" ها بودم ! فکرش را بکن ! چقدر عمیق می شود جا شد توی این "سه نقطه" ها ...
"سه نقطه" ها یعنی من هستم و از اینجا تا بی نهایت کلمه دارم ...
کلمه هایی که با صدای دلم می رقصند ، حتی اگر من هیچ وقت نگویم . تو هیچ وقت نشنوی .
"سه نقطه" یعنی یک حجم ِ بودن ِ بی انتها ...
و من همه ی جمله های زندگیم را با "سه نقطه" دوست تر داشتم ... !
"سه نقطه"ها بوی امنیت می دادند ... انگار می شد وقت ِ خستگی توی فاصله ی بین هر نقطه تا نقطه ی بعدی استراحت کرد...
انگار می شد دل آسوده داشت که تمام نشده ... تمامش نکرده ای ... که هر وقت یک حرفِ تازه یادت آمد می شود فقط کمی برگردی به عقب و به اندازه ی کلمه ات از آن همه فضای بی انتهای ِ "سه نقطه"ها کم کنی ...
انگار ... انگار ...

و من دیوانه ی "سه نقطه"هایم بودم ...

می دانی ؟ یک وقتی آمد که دیدم امنیت ِ این "سه نقطه" ها شده هراس ِ یک دنیا ناتمام ! تمام نمی شدند! تمامشان نمی کردم ... !
و من گم می شدم توی آن همه خاطره های سه نقطه ای (...) (!)
هول برم داشت ! من هزار تکه شده بودم ... من توی همه ی روزهایم جا مانده بودم ...
کاری باید می کردم !
تند و تند نقطه گذاشتم ! خط ها پر شدند ... صفحه ها ورق خوردند ... و من جنگیدم با خودم که "سه نقطه" ای  جا نماند جایی ...
جنگیدم با دختری که آدم ِ گذشته هاست ... گذشته های ناتمام !
جنگ هنوز تمام نشده ...
جنگیدم و حالا هم می جنگم که به دختر یاد بدهم که هیچ کجا سه نقطه خرج نکند !
که این نا تمام ها را تا همیشه تمام کند .

اما حالا ... اینجا ... من مانده ام و سالی که دارد تمام می شود و عجیب است که بعد ِ روزها جنگ ، دلم هوای "سه نقطه" هایم را کرده !
سالی که دارد می رود غریب ترین سال ِ همه ی سال هایم بود و انگار نمی خواهم تمامش کنم !
انگار اصلاً نباید که تمام بشود !
نمی خواهم ... و عجیب اینکه بیشتر از همه ی سال های زندگیم دردم آمد ...
اما فهمیدم که می شود درد کشید و لذت برد ...
و حالا حس می کنم اگر تمام شود تکه ی بزرگی از من جا می ماند توی روزهایش ... و من بعد ِ این همه وقت که تکه تکه های بودنم را یک جا جمع کرد بودم ، دوباره تکه تکه می شوم !

نمی دانم ... اما باید بروم ... برمی گردم ... سال ها بعد شاید ... هر وقت آن قدری بزرگ شده بودم که باید...
برمی گردم و این تکه ی بزرگ ِ بودن را، از روزهایی که گذشت ... که گذرانده ام... بیرون می کشم و با خودم می برم... بر می گردم و با پررنگ ترین مدادی که سراغ دارم ته این روزها نقطه می گذارم (.)
اما حالا نه ...
می گذارم این غریب ترین "سه نقطه" ی همه ی زندگی ام بنشیند اینجا ...
حالا فقط می روم ...
غمگین نیستم ... شاید فقط کمی دلگیر ... و همه چیز خوب است ... و من یک عالمه "خوب" دارم برای دوست داشتن ...
همه چیز خوب است و من دارم بزرگ می شوم ...
همه چیز خوب است و من این بار محکم ایستاده ام ... محکم گریه می کنم ... محکم لبخند می زنم ....
حال ِ من خوب است ... خوب می شود ...
همه چیز خوب است و من این همه دارم ....




پی نوشت : خدایی که هنوز هم دوست تر دارم که فکر کنم که حتماً هستی، برای همه ی لذت های درد آور امسال تا همیشه بودنم سپاسگزارت هستم ...
و برای همه آنهایی که دارم ...
برای سالی که رفت ...  برای آن همه ای که پیدا کردم ... برای مهتابم ...
برای همینی که هستم ... همینی که شدم ... برای الهه بودنم و نه هیچکس دیگری بودن ... !
برای این همه مرسی ...



نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |


 √ آن قدر توی جنگل ِ خزان زده و مه آلود ِ رویا محو شده ام که واقعیت برایم شده یک رویا !!!


 √ برگ های این درخت، رنگ ِ کدام فصلند ؟ سبز ... سرخ ... زرد ... یا شاید بی برگ ... !
     من کجا هستم ؟ !
     بهار ... ؟
     تابستان ... ؟
     پاییز ... ؟
     زمستان ... ؟
     این بی حرفی از بی فصلی ست . . .


 √چرا ؟ چرا من هنوز هم فکر می کنم که درست آمده بودیم و ندانستم ... ندانستی ... ندانستیم ....

   چمدان سنگین بود ...
     صدای کسی بود که گفت رفتن سبکش می کند ... ؟
     یا صدای خودم بود ؟
     شنیدم ...
رفتم ...
    برگی نرم آه کشید ... !  
    من "آه" را شنیدم ...
    از شاخه افتاد ...
    باید بر می گشتم ...
    بر نگشتم ...
جا ماندم ...
    سبک نشد ...
    چمدانم هنوز از این همه خاطره سنگین است ...
    می گذارمش همین جا زیر سایه ی این درختِ بی برگ ...
    
 دستم را بگیر ... !
                        بی چمدان !
                                     می آیی برویم ؟‌!



نوشته شده توسط الهه ... در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 |

یک نخ سیگار !

نسیمی پر از بوی دریا ...

و من که دود کنم این همه را ....

و خودم را ... !

این نسیم ، رویای های سنگینم را حریف نمی شود !

پرواز ِ دود های سبک را تاب بیاورد شاید !

بگو تو و رویایت توی چند نخ سیگار جا می شوید ؟!

وقتش است که خودم را از بودنت خلاص کنم !

آتش لطفاً !

می خواهم دودت کنم !


نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |
 

 √ برای بار اول باید باشد که دلم این همه خواسته نفرت را ! من هیچ وقت از جنس "الهه" ها نبوده ام!
    و حالا درست همان قدر که از آن همه متنفرم، از تمام "الهه" های دنیا بیزارم با آن چهره های معصوم ِ پر
    نور !!!

 √ باید تمام شود این همه !
    یا تمام می شود یا خودم را تمام می کنم !
    نمی خواهم باشم و باشد این همه  !!!

 √ کجا ؟ بگو کجا این همه عوض شدم ؟؟؟

  قصه را هر جور که دوست داری بخوان !  از هر کجا که بخوانی  من ب ا خ ت م ... ! :)

 √ همین یک قدم هم کافیست !
    که دلم دنیایی را می خواهد که آن قدر بزرگ باشد که بعد ِ هر بار "خداحافظ" ، احتمال دوباره دیدن ها    کاملاً منتفی باشد !!!



نوشته شده توسط الهه ... در شنبه دهم اسفند 1387 |




می آید آیا روزی ، آن روز ؟
که تن بپیچم در تن پوش ِ آبی ِ آرامش
و نباشد هیچ کسی که خاطره ای نقش بزند توی خاطرم ،
و خالی باشم از این همه لحظه ای که پر است از خاطره ،
و نباشد سایه ای  از من توی خاطر  ِ هیچ کسی ...
و دلم تنگ ِ هیچکس نباشد ...
و دلواپس ِ این همه نباشم ...
و کسی به یاد نیاورد نامم را ...
و دردی پیدا نباشد هیچ کجا،  برای کشیدن ...

می آید آیا ؟




یک اتفاق ساده ... فقط همین ...

فقط همین ... !

چرا هزار بار هم که می گویم : " فقط همین ... ! "  این همین ها سهل و ساده نمی شوند ؟ نرم نمی شوند؟
چرا این همین هایم این همه سختند و عمیق ؟
دلم خاموشی می خواهد... یک خاموشی ِ طولانی ! آن قدری که خالی ِ خالی شوم .... خالی تر از این همه...
آن قدری که این همه ی تنهایی هایم، نرم و آرام پُرم کنند ....
آن قدری که رها شوم از این غریبگی با دخترکی که هر آن ، انگار می کنم که تازه دیده امش !
آن قدری که ... آن قدری که تمام همین هایم ساده ی ساده شوند ....
و کاش ...
کاش نبودم در این انتظار که می گذرد ...
که هزار بار هم که بگذرد ، باز هم هست هزار روز ِ این چنین، برای آمدن ...

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه پنجم اسفند 1387 |

امروز که نگاهم افتاد به تصویر بخار گرفته ی دخترک توی آینه که آب حلقه های خیس موهایش را چسبانده بود روی سپیدی شانه هایش، نمی دانم چرا تو آمدی توی یادم !
بعد از این همه وقت عجیب بود که یادم به تو افتاد با همه ی آن همه جدی بودن های مردانه ات و به دختر کوچولوی  18 ساله ای که می گفتی عاشق راستی و سادگی اش شدی و می خواهی همه ی عمر مراقب این همه سادگی اش باشی !  و دختر از حرفت بدش می آمد و فکر می کرد خودش بلد است مراقب خودش باشد!
یادم به دختری افتاد که عاشقت نبود ، نشد ، نمی خواست که باشد ...
و تویی که همه ی سردی های دختر را می گذاشتی به حساب ناز خانوم کوچولویی که خریدنی بود و خوب  یادم هست که چقدر مردانه و دلنشین ناز خریدن می دانستی ...
یادم هست که تو مانده بودی و نخواستن ها و بهانه های دختر ... تو مانده بودی و تنهایی خانه کوچکت و شب های پر از صدای بنان که الهه ی ناز می خواند ... و آن سوال پر تمنای لعنتی ات که چرا دخترک عاشقت نمی شود...؟
یادم هست که از آن شبی که آمدم توی خوابت تا آن شبی که نوشتم می خواهم بروم همه اش یک بار طلوع و غروب فاصله بود ...
دختر هیچ وقت پشیمان نشد ... دختر هنوز هم فکر می کند تصمیمش درست ترین بوده... دختر عاشقت نبود... نمی توانست که عاشقت باشد...
اما راستش می دانی ؟ هنوز هم بعد از این همه روز و این همه آدم های کم رنگ و پر رنگ، فکر می کنم هیچکس ، هیچ وقت قدر تو نجیب مرا نخواست!

نمی دانم بعد از این همه وقت که از خاطرم پاک شده بودی امروز ناگهان از کجا پیدایت شد ؟!
اما اینها را نوشتم که بگویم هنوز هم خانوم کوچولویت همان دخترک 18 ساله ی احساساتی است که بلد نیست مراقب خودش باشد! تو راست می گفتی علی! حق با تو بود ! من بلد نبودم مراقب خودم باشم و حالا هم بلد نیستم!
گفته بودی نمی بخشی ام !
خواستم بگویم حالا می فهممت و خوب می دانم که حق داری هیچوقت نبخشی ام !
فقط همین ها را می خواستم بگویم برایت ...


نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه یکم اسفند 1387 |