
√ خاطره های سه نقطه ای (...) !
عاشق "سه نقطه" ها بودم ! فکرش را بکن ! چقدر عمیق می شود جا شد توی این "سه نقطه" ها ...
"سه نقطه" ها یعنی من هستم و از اینجا تا بی نهایت کلمه دارم ...
کلمه هایی که با صدای دلم می رقصند ، حتی اگر من هیچ وقت نگویم . تو هیچ وقت نشنوی .
"سه نقطه" یعنی یک حجم ِ بودن ِ بی انتها ...
و من همه ی جمله های زندگیم را با "سه نقطه" دوست تر داشتم ... !
"سه نقطه"ها بوی امنیت می دادند ... انگار می شد وقت ِ خستگی توی فاصله ی بین هر نقطه تا نقطه ی بعدی استراحت کرد...
انگار می شد دل آسوده داشت که تمام نشده ... تمامش نکرده ای ... که هر وقت یک حرفِ تازه یادت آمد می شود فقط کمی برگردی به عقب و به اندازه ی کلمه ات از آن همه فضای بی انتهای ِ "سه نقطه"ها کم کنی ...
انگار ... انگار ...
و من دیوانه ی "سه نقطه"هایم بودم ...
می دانی ؟ یک وقتی آمد که دیدم امنیت ِ این "سه نقطه" ها شده هراس ِ یک دنیا ناتمام ! تمام نمی شدند! تمامشان نمی کردم ... !
و من گم می شدم توی آن همه خاطره های سه نقطه ای (...) (!)
هول برم داشت ! من هزار تکه شده بودم ... من توی همه ی روزهایم جا مانده بودم ...
کاری باید می کردم !
تند و تند نقطه گذاشتم ! خط ها پر شدند ... صفحه ها ورق خوردند ... و من جنگیدم با خودم که "سه نقطه" ای جا نماند جایی ...
جنگیدم با دختری که آدم ِ گذشته هاست ... گذشته های ناتمام !
جنگ هنوز تمام نشده ...
جنگیدم و حالا هم می جنگم که به دختر یاد بدهم که هیچ کجا سه نقطه خرج نکند !
که این نا تمام ها را تا همیشه تمام کند .
اما حالا ... اینجا ... من مانده ام و سالی که دارد تمام می شود و عجیب است که بعد ِ روزها جنگ ، دلم هوای "سه نقطه" هایم را کرده !
سالی که دارد می رود غریب ترین سال ِ همه ی سال هایم بود و انگار نمی خواهم تمامش کنم !
انگار اصلاً نباید که تمام بشود !
نمی خواهم ... و عجیب اینکه بیشتر از همه ی سال های زندگیم دردم آمد ...
اما فهمیدم که می شود درد کشید و لذت برد ...
و حالا حس می کنم اگر تمام شود تکه ی بزرگی از من جا می ماند توی روزهایش ... و من بعد ِ این همه وقت که تکه تکه های بودنم را یک جا جمع کرد بودم ، دوباره تکه تکه می شوم !
نمی دانم ... اما باید بروم ... برمی گردم ... سال ها بعد شاید ... هر وقت آن قدری بزرگ شده بودم که باید...
برمی گردم و این تکه ی بزرگ ِ بودن را، از روزهایی که گذشت ... که گذرانده ام... بیرون می کشم و با خودم می برم... بر می گردم و با پررنگ ترین مدادی که سراغ دارم ته این روزها نقطه می گذارم (.)
اما حالا نه ...
می گذارم این غریب ترین "سه نقطه" ی همه ی زندگی ام بنشیند اینجا ...
حالا فقط می روم ...
غمگین نیستم ... شاید فقط کمی دلگیر ... و همه چیز خوب است ... و من یک عالمه "خوب" دارم برای دوست داشتن ...
همه چیز خوب است و من دارم بزرگ می شوم ...
همه چیز خوب است و من این بار محکم ایستاده ام ... محکم گریه می کنم ... محکم لبخند می زنم ....
حال ِ من خوب است ... خوب می شود ...
همه چیز خوب است و من این همه دارم ....
پی نوشت : خدایی که هنوز هم دوست تر دارم که فکر کنم که حتماً هستی، برای همه ی لذت های درد آور امسال تا همیشه بودنم سپاسگزارت هستم ...
و برای همه آنهایی که دارم ...
برای سالی که رفت ... برای آن همه ای که پیدا کردم ... برای مهتابم ...
برای همینی که هستم ... همینی که شدم ... برای الهه بودنم و نه هیچکس دیگری بودن ... !
برای این همه مرسی ...

یک نخ سیگار !
نسیمی پر از بوی دریا ...
و من که دود کنم این همه را ....
و خودم را ... !
این نسیم ، رویای های سنگینم را حریف نمی شود !
پرواز ِ دود های سبک را تاب بیاورد شاید !
بگو تو و رویایت توی چند نخ سیگار جا می شوید ؟!
وقتش است که خودم را از بودنت خلاص کنم !
آتش لطفاً !
می خواهم دودت کنم !
√ برای بار اول باید باشد که دلم این همه خواسته نفرت را ! من هیچ وقت از جنس "الهه" ها نبوده ام!
و حالا درست همان قدر که از آن همه متنفرم، از تمام "الهه" های دنیا بیزارم با آن چهره های معصوم ِ پر
نور !!!
√ باید تمام شود این همه !
یا تمام می شود یا خودم را تمام می کنم !
نمی خواهم باشم و باشد این همه !!!
√ کجا ؟ بگو کجا این همه عوض شدم ؟؟؟
√ قصه را هر جور که دوست داری بخوان ! از هر کجا که بخوانی من ب ا خ ت م ... ! :)
√ همین یک قدم هم کافیست !
که دلم دنیایی را می خواهد که آن قدر بزرگ باشد که بعد ِ هر بار "خداحافظ" ، احتمال دوباره دیدن ها کاملاً منتفی باشد !!!

می آید آیا ؟
یک اتفاق ساده ... فقط همین ...
فقط همین ... !
چرا هزار بار هم که می گویم : " فقط همین ... ! " این همین ها سهل و ساده نمی شوند ؟ نرم نمی شوند؟