ا
مروز تمام می شود ...
تمامش می کنم ...
به قهوه ی ته نشین شده ی ته فنجان نزدیک ِ نزدیکم !
همه اش را سر کشیدم !
حالا خالی شده فنجانم از قهوه ی تلخ دی ماه .....
چقدر زیاد ... چقدر بد ... چقدر تلخ ........
عجیب نیست ! دردها همیشه تلخ اند ... و قهوه ها هم ... !
و حالا به اندازه ی یک فنجان قهوه ی تلخ بیدارترم ...
و به سیاهی یک فنجان قهوه سپید تر ...
تمام شد ....دی ماه امسال از وحشی ترین و طولانی ترین ماه های همه ی عمرم بود ... که انگار هرگز نیامده بود که تمام شود ... !
نفهمیدم هرگز که این همه "اتفاق" از کجا آوار شد روی زندگی ام ؟!
و پشت همه ی این همه احساس ... و اتفاق ... پشت همه ی خوب ها و بدها و خیلی بدترها، بزرگ ترم حالا...
و شادم که تمام شد....
نقطه را می گذارم ته خط ... سر می خورم، نرم .... روی خط بعدی ...
از نو آغاز می شوم ... !

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه سی ام دی 1387
|
آدم ها را دوست دارم ... دوست دارم دوستشان بدارم ... دوستم بدارند.... دوست دارم محبت بدهم به آنها... دوست دارم صدایشان کنم... صدایم کنند...
آدم ها را دوست دارم و از بودنشان لذت می برم... خوشم نمی آید از اینکه آن کسی را دوست داشته باشم که همه می گویند خیلی خوب است!
دوست دارم خودم آدم ها را لمس کنم ... بگردم و بگردم و لابه لای بدی هایی که همه می بینند، خوبی هایشان را پیدا کنم و این خوبی ها را تحسین کنم و بدی هایشان را حوصله و بعد همه ی وجودشان را با هم دوست بدارم.... همه ی خوب بودن ها و بد بودن هایشان را...
آدم ها برای من هرگز آن چیزی نیستند که بقیه می بینند ... می گویند ... و فکر می کنند ...
آدم ها برای من همانی هستند که خودم می بینم ... لمس می کنم... بو می کشم... و دوست می دارم...
عادت کرده ام احساسم را توی آغوش احساس آدم ها رها کنم ، آن وقتی که دوست می دارمشان ...
عادت کرده ام دردهایشان.... غم هایشان... شادی هایشان را بگیرم در آغوشم و دوست باشم برایشان... و زیاد دوستشان داشته باشم ...
فقط اشکال کار اینجاست که این وسط گاهی آنقدر کسی را دوست می دارم که یادم می رود خودم را هم باید دوست داشته باشم!
آن وقت است که خسته می شوم و دردم می آید...!حالا دیروز بعد از مدت ها کسی آمده بود سراغم!
برایم نوشت حالا که برگشته و برای همیشه می خواهد بماند، من اولین نفری هستم که باخبرم کرده!
نوشت: چون من اخلاق خوبی ندارم... خوش قیافه نیستم... ووو پس فکر می کنی به دردت نمی خورم!!!
نوشت: نمی توانم فراموشت کنم... و دلتنگم.... و همان الهه ای را می خواهم که برایم دل می سوزاند و طاقت گریه هایم را نداشت ... اما تو عوض شدی! و حالا با این همه التماس حتی حاضر نیستی صدایم را بشنوی....
او نوشت و نوشت .... و من سکوت کردم!
نمی دانستم بخندم یا گریه کنم!
دلم می خواست بپرسم: چرا ؟؟؟ چرا تهمت ؟! من که همیشه خوبی ها و بدی های همه را با هم دوست دارم!
من که هرگز دنبال کسی نرفته ام که مدام بگوید: تو خوبی الهه!
من که خوب بگویند یا بد همه را دوست دارم!
چرا حالا؟ من که آن همه حوصله کردم بودم! حالا که تنها شده، من ؟؟؟!
دلم می خواست بپرسم:
اصلاً چقدر من ؟؟؟؟؟؟چرا یک بار کسی از خودش نمی پرسد کجا اشتباه کرده ؟؟؟
چرا همیشه، همه دنبال اشتباه الهه می گردند ؟؟؟
چرا همه می خواهند من بگذرم ؟؟؟
نه ! نمی خواهم ! دیگر نمی خواهم !
از همین حالا تا همیشه آدم ها را دوست خواهم داشت... چون دوست داشتنشان برایم دلنشین است و لذت بخش!
اما عهد می کنم با خودم که نگذارم فقط از من بپرسند : چرا ؟
که بخواهند من فقط دوست بدارم و هرگز نپرسم : چرا ؟
آدم ها را دوست داشته ام... دوست می دارم ... و دوست خواهم داشت ...
و تا در توانم هست نفرت خرج نخواهم کرد برای کسی ...
اما دیگر هرگز به این نخواهم اندیشید که آدم ها چه فکر می کنند !
مهم این است که خودم می دانم :
چقدر دوست داشته ام ...
چقدر راست بوده ام ...
چقدر ساده خواسته ام ...
من چه فکر می کنم ...
من چه حس می کنم ...
اول من مهم هستم ...
و خودم خوب تر می دانم الهه چه می خواسته؟ و چقدر می خواسته ؟و آرامم از همه ی تجربه های زیاد و عجیب و دردناک این روزها... خوشحالم برای همه شان! حتی زیاد غصه خوردن ها و گریه کردن هایم!
خوش حالم چون حالا می خواهم خودم را بیشتر دوست داشته باشم و قبل از دوست داشتن بقیه!
خوش حالم چون حالا
بزرگ تر شده ام ...
و بیشتر شبیه
" الهه " ...

نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
|
نمی دانم ... دیگر نمی دانم چه می دانم و چه نمی دانم ... !
مرز را گم کرده ام وسط باورها و ناباوری هایم ... !
نمی دانم و تا روز مرگ هم نخواهم فهمید ... !
باید بگذرم ... !

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387
|
یک دوست مهربان خوبم کرد !
من لبخند می زنم... پس هستم :)
گیرم که امتحانم را بد داده باشم و آن ته ته های دلم یواشکی به انصراف فکر کنم... و هزار جور دل نگرانی هم داشته باشم بابت زندگی ام و کلی خسته باشم و کلی هم درد باشد توی زندگی ام !
اما مهم این است که نیم ساعت پیش از ته دل خندیدم !
من خوشبختم از بودن آنها که اسمشان را میگذارم "دوست" ...
سلام الهه ! :)

نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
|
ساده است ... ! همیشه همین قدر ساده بوده ... ! درست همان قدر که یک مداد سیاه برداری و روی یک کاغذ سپید ِ بی خط بنویسی : هیچ اتفاقی نیفتاده ... !
همه چیز ساده است ... !
من ساده ام...! دنیا ساده است...! آدم ها ساده اند...!
زمین در گردش مکرر ِ همیشه اش پر می شود و خالی از من ها ! و همه چیز همچنان ساده است !
مثل وقتی که به اندازه ی یک خط مشق بنویسی: آب ـ آب ـ آب ... !
آب هم ساده است ! مثل همه ی اتفاق های این دنیا ! اصلاً دنیا ساده اتفاق می افتد !
به سادگی یک خواب ...به سادگی یک مرگ ...به سادگی یک درد ...
درد را ببین! سه حرف که بیشتر نیست! ساده ی ساده ... !
ساده هم زجرت می دهد ... ! و ساده تر هم ذره ذره تمامت می کند ... ! به سادگی ...
درد است دیگر ! خاصیتش همین است !
چرا هست ؟! خب حتماً باید باشد !
هست برای اینکه من تحملش کنم و توی آینه به خودم لبخند های پهن ِ دروغی بزنم و بگویم همه چیز خوب است! و حال من از همه بیشتر !!!
و کور باشم و نبینم که چانه ام از بغض می لرزد ... !
و کر باشم و نشنوم که صدایم از خستگی به خمیازه کشیدن افتاده ... !
و نفهمم که هزار ترس ِ باشکوه (!) زندگی ام را خفه می کنند ...
نبینم .... نشنوم ..... بو نکشم ...... لمس نکنم .....
فقط بکشم .... بکشم .... بکشم ... تند و تند درد بکشم ...
درد بکشم و لبخندهای کشدار مسخره بزنم... و لبخند و لبخند و لبخند !!!
و درد ببارد ... و ببارد .... و ببارد ... و آوار شود روی تنم !
فکرش را بکن ! چقققققدر ساده ! ساده ی ساده ی ساده ..... !
فقط نمی فهمم حالا که همه چیز این همه ساده است، من چرا در پیچ و خم این همه سادگی این چنین در هم پیچیده ام و نمانده چیزی به اینکه دیوانه بشوم! البته اگر فرض را بگذارم بر این محال که تا به حال نشده باشم!
و چقدر ساده ، دلم هیچ چیز می خواهد !
و چقدر ساده ، هیچ چیز می دانم ... و آن قدر دلگیرم که دانستن نمی خواهم !
و چقدر ساده ، بند بند ِ بودنم از فرط خستگی دلش خوااااااب می خواهد !
بخوابم ؟!
می خوابم ... ساده ی ساده ... و تو قول بده که هرگز بیدارم نکنی ... !
خسته ام ... ! خیلی خسته ... !
پی نوشت: از اینجا هم خسته ام !
این همه نوشتم از درد و خستگی! و هنوز هم درد هست که ببارد بر سرم و بجود مرا... و خستگی هایم هم نفس هایم را نفس می کشند !
چرا تغییر نمی کنم ؟
چرا بزرگ نمی شوم ؟ یاد نمی گیرم ؟
اصلاً چرا اینجا می نویسم ؟
چرا ؟

نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387
|

از تمام نوشتن های دنیا بیزارم !
بودن ِ آدم ها که به کلمه جاری نمی شود...! و
ساده بونشان بیشتر ... !
عجیب است که این همه وقت فکر می کردم نوشتن خوب است! و حالا هزار بار نوشتن هایم خطی خطی شده اند و من می خواهم بشکنم همه ی قلم هایم و پاره کنم همه ی کاغذهایم را !
و بعدش هم تمام فریادهای دنیا را آرام و نرم سکوت کنم !
مثل همیشه که سکوت می کنم !
مثل تمام وقت های که فکر می کنم
"سکوت کردن"،
"نجابت" است ... اما یادم می رود که آدم ها سال هاست آنقدر سرخوش و منگ بازی هایشان شده اند که فرق بین
"نجابت" و "
حماقت" را گم کرده اند....!
می دانی؟
برهنه رفته بودم ... !پاک کن باید ! می خواهم این خط خطی ها را پاک کنم از تنم !
تنم بوی تیرگی می دهد! باور نمی کنی؟! نمی گویم بیا جلوتر و بو بکش! از نزدیک شدنت می ترسم!
می ترسم تو هم به هوس بخواهی روی سپیدی هایم یادگاری بنویسی! آخر آدم های این روزها عادتشان شده هرکجا که سپیدی دیدند دست به قلم شوند!
و من پاک می کنم همه ی این خطوط سیاه را و دیگر برهنه نخواهم رفت هرگز!
و به یاد می سپارم که چمدانم را از لباس های رنگارنگ پر کنم، همین که شنیدم آدمی گفت : سلام!
پی نوشت 23 دی : حال من خوب است ... فقط نمی دانم چرا این ته مانده ی خواستن هایم دستم را جایی بند نمی کند که این همه نیفتم! امروز دوستم نوشته بود سقوط هم یک جور پرواز است اما بر عکس! نکند نیت کرده باشم زندگی ام را تکه تکه کنم ؟!
خسته ام ... !

نوشته شده توسط الهه ... در شنبه بیست و یکم دی 1387
|
خاموشی یعنی هستی، درست آن زمانی که
بودن نمی خواهی!
خاموشی یعنی چیزهایی هست که دوست داری بگویی برای همان کسی که دوست نداری حرف های توی دلت را بشنود!
خاموشی یعنی از خودت بپرسی نکند شبیه یک
تیله ی کوچک ِ خوشرنگ و خاموش باشی ؟!
یک
تیله که داری توی دست های آن همه ای دست به دست می شوی که بی خبری از اینکه دارند با تو
بازی می کنند !
خاموشی یعنی بپرسی از خودت: تو هم
تیله داری ؟!
و هول برت دارد که بد به حالت اگر آن قدر فریبکار باشی که آدم ها
تیله هایت بشوند!
خاموشی یعنی بپرسی چند روز ؟؟؟ چند روز دیگر تکرار شوی کافیست تا بشوی یک حادثه ی روزمره ی مکرر برای کسی ؟!
خاموشی یعنی بپرسی از خودت: چه طور باور کنم که یک
تیله ی کوچک ِ بی خبر نیستم؟!
خاموشی یعنی بپرسی: اتفاقی افتاده اصلاً ؟
بپرسی: تا کی
واقعی ها را می خوابی ؟
خاموشی یعنی ...
یعنی ...
خاموشی یعنی
من ....
من ... همین روزها ...
پی نوشت : آدم هایی که بیشتر از بقیه نگرانند تیله ی دیگری شوند، از ترس تیله شدن، خیلی خیلی بیشتر از بقیه، آدم ها را تیله هایشان فرض می کنند، بی آنکه حتی خود بدانند !
پس دیگر نگران تیله بودنم نخواهم شد !
من تیله نیستم !نمی شوم !آدمم ...
*************************************************************دوستم "خاموشی" ام را خواند .... لمس کرد.... و برایم نوشت ... من خوشم آمد ... آن قدر که با اینکه دلم این روزها "خاموشی" می خواهد هوس "گفتن" کردم.. برای دوستم نوشتم.... دوستم اسم نوشته هامان را گذاشت
"تیله های مشترک کودکی" و من دوباره خوشم آمد... این بار خیلی خیلی خوشم آمد...
و فکر کردم خوب است که کسی را دارم که دونفری... با هم تیله بازی کنیم ... بی آنکه حتی یک لحظه من تیله ی او باشم و یا او تیله ی من!
فقط بازی می کنیم ... لذت می بریم ... و زندگی می کنیم .... به اندازه ی کودکانه ها تمیز ...
مرسی دوستم ... مرسی
شراره ی من ...
تیله هامان را می غلطانم همین جا :
نویسنده: شراره جمشید
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 22:5
فراموشم شده بود ... باور کن شاید بیش از 30سال است که تیله را از یاد برده ام.
چه
پست جالبی... در ذهنم چه روشن تصویر غلطان تیله ها پیدا شد... تیله های
بازی... در خانه ای آن دور دست... آن خانه که نمی دانم هست... آن خانه که
من در شبانه هایش آسوده می خفتم.... آیا میشود بار دیگر شبی را خوابید مثل
آن شبهای 30 سال پیش ... با قصه های صمد... هانسل و گرتل... ملکه ی
برفی... سیندرلا ... و ووووو
نمیدانم تو تیله هایت را داری یا نه..../
تیله های من هست اما خودم تیله بدست نیستم و هرگز هم نخواستم چون تیله ای در هر دستی جا به جا شوم و بخورم به هدف....
چه لحظه ای داشته ای الهه ی عزیز.... ناگهان حس کردم به روز شده ای...
مرا
بردی... به جایی داغ داغ.... به داغی چای... به داغی نانی که عطرش
همیشگیست....و خاموشی..... کیست که بگوید تا بحال نشده که نبودن را بخواهم
و بعد مشتی آب سرد بر ذهنت می پاشی و می گویی : می خواهم باشم و لیک
اینگونه که هستم نباشم... که هست که نداند وقتی خاطراتی تلخ تمام تن و روح
را میگزد چقدر بودن تلخ می شود.
که هست که بیشترروزهایش مانند هم نگذرد چه میلیاردری دارا چه بینوایی در آفریقا....
یا من... یا تو....
که هست که خاموشی پیشه نکند که من چه روزها خاموش سوزان بوده ام...
و اینک آیا کلامی لذت بخش تر از این پیدا می شود که بگوییم : فردا حتما روز دیگریست.
دروغ
را که نمیشود کاملا انکار کرد اما به خود نگوییم راه به دیگران نگفتن را
نیز یاد خواهیم گرفت... خودمان را که دوست داشته باشیم دیگران هم دوست
داشتنی ترند...
زیادی نوشتم... آخر امروزم روز دیگری بود... و فردا هم باید و باید و باید روز دیگری باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده: الهه ...
دوشنبه 16 دی1387 ساعت: 22:54
درود شراره ی من ...
بغض کردم!
زیاد
که لذت ببرم .... زیاد که دوست داشته باشم ... زیاد که دلتنگ باشم ...
زیاد که عاشق باشم .... زیاد که دردم بیاید ... زیاد.... زیاد... زیاد ...
توی همه ی زیاد های خوب و بد زندگی ام بغض کرده ام!
و بغض حالا از زیاد لذت بردن است شراره ی من ...
سپاس...
از این دل نوشته تان با همه ی بودنم لذت بردم ...
چندتایی
از تیله هایم هست! عاشق دو تا آبی ها بودم! آبی ِ آبی! آرزویم بود آن قدری
کوچک بشوم که جا بگیرم توی یکی از آن تیله های آبی و کوچکم! و آن وقت همه
ی دنیا را آبی ببینم!
هانسل و گرتل... ملکه ی برفی... سیندرلا ... و
صمد ... تازه خواندن یاد گرفته بودم و افسانه های آذربایجانش را بارها و
بارها خوانده بودم! دنیای دیوها ... شاهزاده ها ... و دخترک های زیبا !
برای الدوز و یاشار هم کلی گریه کرده بودم!
و... و... و... و هیچ وقت مثل آن وقت ها راحت نخوابیده ام ... 30 سال پیش شما... و 15 سال پیش خودم!
و بیم آن دارم که هرگز وقتی دیگر نیاید که آن قدر آسوده و بی ترس و بی درد بخوابم......
من به یاد شما انداختم دورترها را و شما به یاد من...
و کاش تیله نباشم و تیله هم نغلطانم توی دستم! مگر مثل آن وقت ها ... مثل آن تیله های آبی توی دنیای کودکانه ام....
و مرسی که لمس کردن ِ خط به خط نوشتنم را که نه ... خط به خط بودنم را حوصله می کنید...
و دوست دارمتان ... از جنسی آن قدر غریب که هرگز نداشته ام کسی را...
بودنتان
را دوست دارم ... دنیایی را دوست دارم که مال خودم است و شما و تنها
جاییست که تویش هرجوری هستم که دوست تر دارم....... بی ترس از اینکه یک
روز تکراری بودن هایم... گلایه هایم... و و و... خسته تان کند!
بودنتان را سپاس...
همیشه باشید و بمانید برای من ...
آنقدر غرق لذتم کردید که نتوانستم این همه ننویسم!
کاش هر روزتان روز دیگری باشد عزیز ناز الهه...

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه شانزدهم دی 1387
|
ساده دل ...
دل ساده !
برگرد و در ازای يک حبه کشکِ سياهِ شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کيش کن
که قند شهر
دروغی بيش نبوده است .
"حسین پناهی"
* این روزها همه ام جا می گیرد توی این چند خط !
این "دل ساده" انگار که تمام ِ بودن ِ مرا صدا می زند!
و این کلمه ها انگار تمام ِ قصه ی این روزهای ِ زندگی ِ مرا بلند فریاد می کنند!
ولی افسوس که نمی شود برگشت !
نمی دانم اشکال از جاده های زندگی ِ من است که یک طرفه اند و من همیشه راه برگشت ندارم؟!
یا اینکه پای برگشتنم لنگ است ؟!
فعلاً که مدام توی گوش ِ خودم می خوانم : دیگر نمی شود برگردی دختر! دیر شده! خیلی دیر.....!

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه یازدهم دی 1387
|

بوی غریبی می آید ... شبیه دلهره!
و من باز دلم هوای رفتن می کند!
یک جاده ی پربرف ... و ردپای من که از حضور کسی آغاز می شود که شک دارم که هست، و توی بی نهایت ِ سپید گم می شود!
من خوابم نمی آید هیچ امشب! و شک می کنم که هرگز بیدار بوده ام اصلاً؟؟؟!!!
من جاده می خواهم .... از اینجا تا .......
من شک دارم! به همه ی روزها شک دارم !
من به همه ی بودن ها و نبودن های دنیا مشکوکم !
من به دست های آدم ها مشکوکم ! و بیشتر از همه به دست های خودم وقت هایی که سپید ِ سپید می شوند!
من به خود ِ خودم از همه ی همه بیشتر مشکوکم !
و دلم همیشه می ترسد از بویی که نشناسدش !
و حال ِ خوبم زود ِ زود بد می شود !
و من دلم می خواهد امشب راهم را از خواب ِ خودم کج کنم و بروم توی خواب ِ کسی! که بفهمم جا می گیرم توی خوابش آیا ؟!
و بفهمم خوابش به اندازه ی بودن ِ من هست یا شاید من به اندازه ی خواب ِ او !
و من گاهی گیج می مانم که با این همه سال خاطره چه کنم ؟؟؟ و با خاطره های همه ی سال هایی که خواهند آمد چه خواهم کرد ؟؟؟
و فکر می کنم همه ی خاطره هایم یک روز خیلی دور خواهند شد .... وقتی که من خیلی دورتر می شوم از اینجا ...
و بعدتر فکر می کنم من هرگز متعلق به هیچ کجا نبوده ام ... و نیستم ... و نخواهم بود ...
انگار جایی آرام نخواهم گرفت هرگزززز !
و دلم همیشه آنقدر مورب خواهد تپید که نرم و درست تپیدنش از یادم خواهد رفت آخر!
و آنقدر از حرارت ِ همه ی حس ها و دلهره های غریبم رنگ به رنگ خواهم شد که مثل گلوله های برفی ذوب بشوم روزی !
حالا راه را نشانم بده لطفاً !
به من بگو جاده از کدام طرف است ؟
می دانی ؟

نوشته شده توسط الهه ... در شنبه هفتم دی 1387
|


نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه چهارم دی 1387
|
*واقعیتش این است که این رفتار هم همان رفتار است! گیرم که کمی رخت و لباسش شیک تر شده و شرافتمندانه تر !!!
اما حقیقت این است که لختش که کنیم ، می شود همان قبلی !
و من مانده ام که چرا هی به رخت و لباسش نگاه می کنم و خودم را گول می زنم !
کسی هرگز گفته که تاریخ تکرار نمی شود؟؟؟ اگر گفته حتماً از طرف من بگوییدش که بعضی قصه ها بارها و بارها تکرار می شوند!
اشکال باید از جزء ثابت ِ همه ی این قصه ها باشد!
و حالا جزء ثابت این قصه ها کدام است؟؟؟!
البته که "من" ...
و وای که چه سعادتیست اگر این "من" ................
باز هم دلم نمی خواهد بقیه اش را بگویم!
*از خودم گاهی بدم میاد! کمی بدجنسم ... زیادی ی ی ی ی ساده ... گاهی هم دروغ می گویم .... و .... و اینکه گاهی هم خودم نیستم ! و.... و خیلی خیلی چیزهای دیگر!
* عزیز دلم را قشنگ بگو!
از ته دل ... بی توقع ... ساده ... تمیز ... و لبخند بزن ! بغض نکن دختر! محکم ! محکم ِ محکم !
*یک واقعیت دیگر اینکه همیشه کمی زیادی بازنده ام ! و توی زندگی ام خیلی زیادی اشتباه می کنم ... و خیلی خیلی زیادی اشتباهاتم را تکرار می کنم و ... و ... و ...
*امروز خیلی تلخ بود .... هوااااااااااااااااااااااا باید کمی... من نفس می خواهم .... !!!
* من می توانم آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه سوم دی 1387
|