تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...

    

امشب دلم نوشتن می خواهد ... که بروم ... که بمانم ... که بگویم ... نه! نه! که سکوت کنم... تو را سکوت کنم... و خودم را...
و زندگی را که در دَوَران عجیبش دیوانه وار در خودم تکرار می شوم...
و فکر می کنم امشب که تو چیزی خواستی بگویی ... و من هول برم داشت که بشنوم!  و بعدترش حتماً می بینم انگار اشتباه فکر کرده بودم!!!
و دلم می خواهد که برگردم...! به کجا نمی دانم...! شاید هم باید بروم ...!  نمی دانم !
دلم می خواهد همه ی تشویش ها و ترس های دنیا را بشویم از دلم تا دست هایم سپید تر از همیشه بشوند...
و زندگی باید پدیده ی عجیبی  باشد با طعم  ِ  Dark Chocolat  !
همه اش تلخ است ... اما یک جور تلخی ِ غریب ِ لذت بخش ...
و من صدای موسیقی را وقتی شکلات تلخم را با لذت می خورم دوست تر دارم ...
و تا وقتی شکلات ِ تلخ هست ... و من هستم ... و ماما هست و بابا... و خیلی ها که دوستشان دارم... و دوستم دارند...
و موسیقی هست و باران هم می بارد ... و من سردم می شود مدام !
و دیروز صبح با دوستم توی محوطه ی دانشگاه زیر  ِ ریز ریز باریدن های برف قدم زدیم و من چترم همیشه بسته است...
و قهوه ها و چای های دنیا هنوز تمام نشده اند ... !
و من یک روز یاد می گیرم که یک "زن" باشم و زن بودن خیلی بزرگ و قشنگ است...
و تا وقتی دوست هست توی زندگی ام و من بلدم بخندم و شوخی کنم و سر به سر دوست هایم بگذارم و بلدم که گریه کنم... که غمگین باشم... که دلواپس  ِ دوست هایم بشوم...
که بگویم :  دوستت دارم ... !
که بگویم :  بوس ... !
که بگویم :  بغل ِ محکم  ِ محکم ... !  
که ... که...  که...
تا وقتی همه ی اینها هستند زندگی می تواند قشنگ باشد!
اما بعدش ؟؟؟ !
بعش چه ؟؟؟‌ !
من همه ی عمر از هراس بعدش لرزیده ام و یاد نگرفته ام که توی همین حالا باشم ...
و کاش میشد بروم جایی که ماما نباشد ... بابا هم ... دوست هم ... پول توجیبی هم ! و هیچ و هیچ و هیچ...
و سخت باشد همه چیز ... و من تند و تند دردم بیاید و به خودم ثابت کنم که بلدم بدون همه ی دل بستگی هایم هم نفس بکشم!
آن وقت بعدش با لذت لبخند بزنم و تا هستم واقعاً زندگی کنم نه مثل خیلی وقت هایم مرده گی !!!
اما با همه ی این ها امشبم طعم  ِ  
Dark Chocolate می دهد! با اینکه باز گیجم و پر تردید !
و باران می بارد و زیاد سرد است ... و هوا خیلی خوب است !
و من هم !
و ...............
و بقیه اش خصوصی تر از نوشتن است!  نمی گویم !

چهارشنبه شب ...  ۲۷ آذر ...


نوشته شده توسط الهه ... در جمعه بیست و نهم آذر 1387 |
           

نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 |
خب اشکالش باید همین جا باشد حتماً ... ! که من تمام شدم درست وقتی که تو داشتی از نو شروع می شدی!
حالا اینکه من دیر تمام شدم یا تو زود شروع شدی ، این هم جای اندیشه دارد !
هرچه بود تو دور شدی و می شوی از من ...  و من از تو!
و من احمقانه گاهی به این می اندیشم که زمین قطعاً گرد است! که این دور شدن نیست! که خود ِ خود ِ نزدیک شدن است! که اگر ما همین طور از هم دور و دورتر شویم در سوی دیگر زمین قطعاً به هم می خوریم!
که ..........
و خودم خوب می دانم که این یک فریب خوش رنگ و آب ِ قشنگ است! از کجا معلوم که زمین من و تو هم گرد باشد؟!
ها ؟!    از کجا معلوم ؟!
حالا اینکه یکی خیلی سال قبل آمده و گفته که زمین گرد است که دلیل نمی شود!
ببین!  من نفهمیدم این همه اطمینان از کجا ریخت توی دلم، آن هم توی این دنیای بی یقین!  اما ریخت!
من هیچ فکرش  را هم نمی کردم! منتظر هم نبودم حتی !
اما دلم این بار از اطمینان لرزید!!!  می فهمی؟ نه ......... فکر نمی کنم بفهمی!
خب آخر وقتی من هیچ وقت نگفته ام برایت ، تو از کجا می خواهی بفهمی ؟؟؟؟!
و یقین دارم که هرگز هم نخواهم گفت !
فکرش را بکن! چرا من وقتی با تو حرف می زنم مدام می گویم یقین دارم؟؟؟!!!
من که هیچ وقت از مرزهای تردید آن طرف تر نرفته ام!
همیشه فکر می کردم "تردید" است که درد دارد اما حالا می بینم "یقین" هزار بار دردتر است!
و یقین دارم که تو تمام این ها را حماقت می خوانی ! و من اما باز یقین دارم که حماقت نیست که "بودن" است....! خود ِ خود ِ بودن...!
و دلم در گوشی به من می گوید که تو هم روزی این "بودن" را خواهی فهمید...
اما خب همیشه رسمش همین بوده که یا یکی زود می رود یا آن دیگری دیر می رسد !
و این وسط زیاد مهم نیست که تو "یکی" باشی یا " آن دیگری" ؟
بالاخره "دو راهی" هم جایی است که توی این دنیا موجودیت دارد! و گاهی آدم ها اشتباهی سر دوراهی ها بهم می رسند و یادشان می رود که دونفری هم می شود از یک مسیر رفت!
می دانی این ها را برای چه گفتم ؟!
راستش همه ی این ها را گفتم که بگویم : خداحافظ !
فقط حواست باشد که مدام یادم بندازی که یادم بیفتد که خیلی وقت است فراموشت کرده ام !!!



نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 |
مرسی آقای داداش کوچولوی من! :)
مرسی که هستی ... مرسی که مرا گوش می کنی ! حتی اگر وقت هایی که خیلی  ناراحتم هزار بار با صدای بلند صدایت کنم و دستور بدهم بیایی توی اتاقم تا هزار باره برایت بگویم که چقدر ناراحتم!
مرسی که تنها کسی هستی که می شود خیلی چیزهای خصوصی را برایت گفت... حتی خصوصی های کاملاً دخترانه...  حتی با اینکه خیلی سال از من کوچکتری و همه می گویند بچه ای!
اما من می دانم که تو خیلی بدجنس تر و زرنگ تر از این حرف ها هستی که بشود بچه حسابت کرد  پسر...!
مرسی که می شود توی بغلت درست و حسابی گریه کرد ... حتی با اینکه وقتی سرم را می گذارم روی پاهایت آن قدر حلقه های موهایم را دور انگشتت می پیچی و بهم می ریزی که آخرش جیغ بکشم و فرار کنم!
مرسی که می شود آمد توی اتاقت و پیش تو، روی تختت دراز کشید و لواشک خورد و غرغر زد از دست این زندگی، حتی اگر اصلاً روی تخت  به من جا ندهی !
مرسی که تنها کسی هستی که می شود با خیال راحت پیشت اعترافات عاشقانه کرد!
می دانی ؟  تو تنها کسی هستی که من بلدم صاف زل بزنم توی چشمهایت و با یکی از همان بغض هایی که تو خیلی دوست داری و همیشه می گویی مظلوم و قشنگم می کند و با ساده ترین و کوتاه ترین جمله ای که سراغ دارم بگویم: من دوستش دارم... و بعدش تو با تعجب بپرسی : یعنی خیلییییی؟؟؟
مرسی پسر حتی اگر بعدش حسابی مسخره ام کنی  و بگویی من بد سلیقه ترین و دیوانه ترین دختر دنیا هستم و آخرش با انتخاب عاشقانه ام آبروی خانواده را می برم !!!
مرسی که روزی n  بار می آیی توی اتاقم و شوخی می کنی و سر به سرم میگذاری ... حتی با اینکه آنقدر نمی روی بیرون که من بلندترین جیغ های دنیا را بکشم!
مرسی که هر زمان که یک شعر یا نوشته ی جدید کشف می کنم میگذاری بارها برایت بخوانم و بپرسم: واقعاً قشنگ نیست؟؟؟ آنقدر که تو آخرش از حفظ چند خطش را بخوانی و بگویی : حفظ شدم اینقدر خواندی! و بعدش هم با نهایت لطف (!) بگویی : خفه شو الی !
مرسی حتی با اینکه در بدترین شرایط هم ، وقتی امتحان دارم باید همه ی طراحی هایت را برایت بکشم! و تا نکشم تو از رو نمی روی اصلاً!
و کلی الان دارم ذوق می کنم که معلمت به خیال اینکه طراحی ها  کار توست برای مسابقه ی نقاشی انتخابت کرده و تو داری حرص می خوری که چیزی بلد نیستی! حقت است!
راستی یادم رفت بگویم خیلی مرسی که اصلاً خبر چین نیستی ...
مرسی پسر... مرسی برای همه چیز... حتی با اینکه گاهی آنقدر روانی ام می کنی که داد می زنم: حالم از تو بهم می خورد!!!
مرسی حتی با اینکه هر بار یواشکی اینجا را خوانده ای یا دفتر خاطراتم را کلی مسخره ام کرده ای!
با همه ی دعواها ، فحش دادن ها و بدجنسی هایت و بدجنسی هایم دوستت دارم...
خیلی خیلی مرسی پسر!

و بوس! :)


پی نوشت ـ صبح جمعه: دیشب شب تلخی بود ... تلخ ترین شب  این چند وقتم ! آنقدر که نصفه شب با گریه از خواب بیدار شدم و بعدش هم یک ساعتی گریه کردم تا دوباره خوابم برد ! حیف که نمی شود اینجا دلیلش را گفت!   فقط بی پناهی  ِعجیبی یود ...  دلم فریاد می خواست... دلم کمی نفس می خواست... دردم آمده بود...   و کاش که نفهمد ... هیچ وقت نفهمد .... هیچ وقت ِ هیچ وقت ِ هیچ وقت نفهمد....

...................................هیچ وقت .................................

خیلی بد بود ... خیلی ... بیشتر نمی توانم بگویم !

اما با همه ی اینها امروز باید و باید و باید روز خوبی باشد ...


نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 |
لعنت به من !  

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

لعنت به من !

...

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه بیستم آذر 1387

در خصوصی ترین لحظه های بودنم، درست همان وقت هایی که دنیا می شود درست به اندازه ی تختخوابم وهمه ام پنهان می شود زیر پتو ... !  و بغض ها و اشک هایم دیگر دلیلی برای مخفی شدن ندارند...

درست در این لحظه هاست که می فهمم به راستی که اگر  این آهنگ  نبود ، وا می ماندم که وقتی درد خراشم می دهد، برای شخصی ترین و عاصی ترین و پنهانی ترین و دخترانه ترین و نجیب ترین و رازآلوده ترین احساساتم چگونه سوگواری کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !


Desert Rose


I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
These dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire

This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower
This rare perfume, is the sweet intoxication of her fall




پی نوشت :
شب از نیمه گذشته و من آمده ام که اعتراف کنم به تو معتادم ...
 
به من بگو کجا بروم که ترک کنم؟!
بگو که چرا هر چقدر که از تو فرار می کنم باز هم هستی؟!
بگو که چرا نمی روی ؟!
  که چرا مرا  نمی بینی؟!
آخر همه چیز را که نباید گفت !
چیزهایی هم هست که تو خودت باید بفهمی ! شاید هم فهمیدی و خودت را زده ای به ندیدنم !
چیزهایی هست که من توی سکوتم فریاد می کنم!
  بشنو !   درد را بشنو !  و رهایم کن ! می خواهم بروم !
ببین!  اصلاً لازم نیست تو بروی ... من خودم می روم و به شرافتم سوگند هیچ وقت هم بر نمی گردم...
فقط تو رهایم کن !   آن وقت دیگر مرا نخواهی دید!  قول می دهم که آرام  ِ آرام ، مثل یک سایه محو شوم توی مه ... درست همانطوری که تو می خواهی ....
فقط تو اجازه ام بده !
خواهش می کنم رهایم کن !  خواهش می کنم ! 
ببین ! من تمام می شوم !
پس اگر فقط یک ذره دوستم داری... باشد! جمله ام غلط داشت ! می دانم دوست داشتن خیلی توقع زیادی است... پس  اگر فقط ذره ای برایت مهم هستم پیش از اینکه تمام شوم بگذار تمام کنم !

نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |


یک نامه ی طولانی برای "الهه" که روزگاری خیلی خیلی شبیه اش بودم !!!

توصیه می کنم نخوانیدش ...! خواندنش را حوصله نخواهید کرد ...!

ضمن اینکه هیچ نیست بیش از یک روزمره ی معمولی ...



سلام گمشده ی قدیمی ...

خوبی؟
نگرانم نباش ... ! مرسی . من هم خوبم ... نه! قصد فریب ندارم ... این خوبم را گفتم از سر همان عادت قدیمی همیشگی ... بین خودمان بماند این روزها هر بار که در پاسخ کسی می گویم خوبم ! دلم با غریب ترین بهتی که سراغ دارم از من می پرسد: واقعاً خوبی دختر؟!!!
و من می گویمش : هیس ! ساکت ... ! این یک سوال روزمره است فقط ، با یک جواب روزمره! روزمره ها را که نمی شود تغییر داد ...
بگذریم ... ولی  حالا دیگر لااقل تو می دانی که من خوب نیستم ! اصلاً راستش خیلی وقت است که یادم رفته خوب یعنی چه؟ بد یعنی چه؟
چه می کنم ؟ سوال خوبی پرسیدی ... !
بگذار کمی فکر کنم! ببین! شاید بخندی! اما خودم هم نمی دانم این روزها چه می کنم!
از درس و دانشکده اگر بپرسی که هیچ یادم نیست مگر آن گذرگاه سبز و کوتاه محوطه ی دانشکده که درخت ها دو طرفش را دوره کرده اند و کف زمینش پر است از برگ های خشک و زرد بزرگ! و من هر روز اصرار عجیبی دارم که حتی اگر مسیرم دورتر شود حتماً از آن گذر کنم! بیش از این چیزی نپرس! آه ! چرا... کمی دوستی های دوست داشتنی هم هست ... و دیگر هیچ ...
از زندگی ام هم اگر بخواهی بپرسی شبیه هوای فصل تولدم است! دم به دم رنگ عوض می کند!
راستی خیلی دلم می خواست پاییز به دنیا می آمدم! همیشه حس می کنم توی زمان آمدنم اشکالی هست!
به هر حال این هم جز آن چیزهایی هست که نمی شود تغییرش داد !
اصلا ً خیلی چیز ها هست که افسوس می خورم که چرا نمی شود تغییرش داد! شاید هم اشتباه می کنم و همین طوری خیلی هم خوب باشد ...
دیگر اینکه این روزها کمی با خودم درگیرم!
راستش برای این درگیری ها، آنقدر دلیل دارم که به نظرم هیچ دلیلی ندارم !
آشفته بودن هایم تازه نیست !  تعجب نکن ! طبیعیست حالم !
یک چیز عجیب! وسط این نامه نوشتن یادم به جمله ای افتاد که خیلی قبل تر توی نامه ای برای کسی نوشته بودمش...
نوشته بودم : باور کن رفتنم از سر دلزدگی نیست که می دانم می دانی از تو می میرم!
حالا چی؟
حالا از که می میرم ؟؟؟!!! تو می دانی ؟؟؟؟! فکر می کنم بدانی!  ...  گرچه خودم ندانم!
بگذریم...
حالا بگذار کمی از بهانه های کوچک و دوست داشتنی ام بگویم برایت ...
از نوشتن هایم ... اینجا را دوست دارم زیاد...  و نوشتن را هم...!
یادم می آید که تو هم دوست داشتی ... آن وقت هایی که هنوز نرفته بودی خودت چند باری گفته بودی برایم...
و اعتراف می کنم از اینکه کسی خواندنم را حوصله کند کودکانه ذوق می کنم!
می دانی؟  اینجا خودم تر هستم!
و عجیب اینکه حس می کنم اینجا برای بقیه متفاوت به نظر می آیم!
راستش وقتی چنین چیزی می شنوم ظاهراً تشکر می کنم اما ته دلم خنده ام می گیرد کلی! آخر دخترک های لجباز ، یکدنده ، غمگین و بداخلاق نباید هیچ جالب باشند! فکر می کنم معیار های جالب بودن باید تغییر کرده باشد !!!
شاید هم بقیه همه ام را نمی بینند!
ولی حداقلش این است که فهمیدم خودم باید قابل تحمل تر از آنچه باشم که سعی داشتم باشم!
می دانی؟! دیگر حتی برایم مهم نیست که آنهایی که مرا می شناسند اینجا را بخوانند ... البته هنوز هم چند نفری هستند که دوست ندارم بخوانندم! اما برای شروع خوب است! سرزنش نکن! کمی فرصتم بده!
باور کن جدی جدی دارم شبیه خودم می شوم ! اما راستش این خودم بودن فکر می کنم گاهی باعث می شود بعضی ها آزرده شوند ... نمی دانم ! باید بیشتر روی این جریان کار کنم! بعدتر باز هم از این موضوع می نویسم برایت...
یک بهانه ی دیگر هم هست که باید حتما بگویمش!
یک دنیای خصوصی ِ دونفری !  اس ام اس های نصفه شبی ... ! خود ِ خودم بودن هایم و... و.... و...
و دوستم را اگر پیدایش نمی کردم حتماً توی دنیایم جای یک دلچسب ِ معصوم به بزرگی دلم کم بود! البته خب این بد است که اگر دوستم نباشد دلم یک جور ِ بدی غصه اش می گیرد! و من هی می ترسم!
اما بودنش برای دلم یک دنیااااااااست ... و همین یعنی یک حس خوب ِ بی مانند...
یک چیز دیگر هم هست که دلم می خواهد بگویم برایت... اما راستش نمی توانم !
به من حق بده ! اینجا برای خیلی خصوصی هایم ، عمومی است کمی !
پس حرفش را نمی زنم!
با اینکه لبریزم از حس اعتراف... با اینکه با همه ی تنم ، فکرم ، احساسم می خواهم بگویم ...  نه نه ! بگویم خیلی کم است ... فریااااااااااااااد کنم ...
اما حیف! نمی شود ! به جایش سکوت می کنم ....
تا به حال به هیییییییییییچ کس نگفته ام!   و ایمان دارم که هرگز هم نخواهم گفت!  حتی به تو !
ولی خب تو خودت می فهمی ! اشک بریزم اگر از چشم تو که پنهان نمی ماند! می ماند ؟؟؟!
دیگر بس است! انگار خیلی گفته ام ... دلم کمی زیادی حرف تویش بود ... !
ببخشم اگر طولانی بود و پراکنده!
منتظر پراکنده های دیگرم هم باش!
قول بده زود بیایی دختر! سال هاست منتظرت هستم!
پس برگرد لطفاً!


تا بعد ...
دوست منتظرت ...


                         

پی نوشت برای ت و :  تو که نیستی تا ببینی دل ِ آسمون شکسته ... جاده تا صبح  ِ قیامت ... من و این پاهای خسته ..................................

پی نوشت :
الان   :(   یا   :)  ؟؟؟؟؟؟؟!!!!

پی نوشت ـ سه شنبه :   گاهی همه یعنی کمی از خاکستر ِ پروانه ها . . . !

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه هجدهم آذر 1387 |
امروز روز سبکی است ... و من فکر می کنم حالا حالاها خودم کافی هستم برای خودم ... !

هر حضوری کم رنگ یا پر رنگ انگار یک جایی خطی می کشد ... ! خطی که نباید باشد ... !

و من هنوز یاد نگرفته ام مطمئن باشم! همیشه بوی تردید می دهم ... هر کجا که باشم ... هر کسی که باشد ...

انگار این تردید لعنتی از بودن هایم جدا نمی شود که نمی شود ...

بزرگ تر باید بشوم خیلی ... !

و فکر می کنم دلم هم مثل خودم هنوز آنقدرها که باید بزرگ نشده و همین هم هست که مردانه ها را در خلوت دخترانه اش بر نمی تابد ! و تندی شک می کند ... و می ترسد ... ! بعدش هم گیج می شود که این شک از سر بی نهایت خواستن است یا نخواستن !

پس وارد نشوید دوست عزیز !

حتی شما !!! :)

 

پی نوشت : نمی دانم چرا این نوشته سو تفاهم ایجاد کرد! منظورم هیچ شخص خاصی نیست ... فقط صبح یک لحظه حس کردم از اینکه به هیچ کسی تعلق خاطر ندارم خیلی حس خوبی دارم ... !
هیچ حس  و حال دغدغه های عاشقانه را ندارم! گرچه هنوز هم حس هایی توی زندگی ام هست که خوب حل نشده اند ... ! محو نشده اند ... اما می خواهم بی تعلق باشم ... رهااااا ...
عاشقی های آدم ها را نمی فهمم و هیچ کس هم عاشقی کردن های مرا نمی فهمد ... !
دیوانگی هایم باشد برای خودم! همه که مثل من دیوانه نیستند که مجبور باشند تحمل کنندم ... :)
 
نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه هجدهم آذر 1387 |
  

گفت : بگو برایم !
و من فکر کردم او که مثل بقیه نیست ! حتماً می شنود مرا !
پس گفتم ! و او هم شنید!
اما فقط صدای سخنم را ... نه صدای ترد شکستنم را !
و حالا عهد کرده ام که تا رسیدنم روزه ی سکوت بگیرم ...
راهی می شوم! به پا می کنم کفش های گذشته ام را... و برمی دارم چمدان همیشه ام را...  و تمام سادگی هایم را تویش جا می دهم ...
از اینجا می روم ...
می روم به همان ایستگاهی که او را برد! و صبر می کنم تا رسیدن ِ همان غروب ِ دور ِ غریبانه .... و آن وقت سوار می شوم قطار فراموشی ها را !
و می روم .......  می روم آنجایی که بفهمند :
 ساده یعنی آبی ـــــــــــــ
 ساده یعنی بی خط ــــــــــــــــــــــــ



پی نوشت : اینجا هرکس سپیدی دست هایم را دید ... قلم به دست آمد که تمام تنم را خط خطی کند !!!

پی نوشت : کاش می شد فهمید خواستن ها  از سر حسادت هاست  یا حسادت ها از سر خواستن ها؟!!!

پی نوشت ـ غروب شنبه :  شک می کنم ...  باز شک می کنم ... و دوباره و دوباره ...
کاش می شد که بفهمم اگر این دست های بیقرار و خسته را بگیری توی وسعت ِ امن ِ دست هایت،  باز هم شک می کنم...؟!  یا شاید هم آن وقت تو شک کنی !

پی نوشت ـ باز هم غروب شنبه :
  
خسته ام ...  بیا حرف بزنیم !

پی نوشت ـ ظهر یکشنبه : بوی تردید می دهم ...  بوی ترس ... بوی بیقراری ... باور نمی کنی ؟!
                                  بیا !   بیا جلوتر !   تنم را بو بکش ... !

نوشته شده توسط الهه ... در جمعه پانزدهم آذر 1387 |
هیچ چیز نمی تواند تکان دهنده تر از این باشد که یک صبح پنج شنبه ای ، وقتی هنوز خوابی با صدای زنگ تلفنت بیدار شوی و بعدش تا چند دقیقه هاج و واج فکر کنی این شماره چقدر آشناست و بعد دلت هری بریزد پایین که  ... !!!  ....................  (بقیه اش حذف شد ... ! )

*** دلم خواست این جمله ها دیگر اینجا نباشند! این چند خط را هم جا گذاشتم فقط به این خاطر که پی نوشت هایم بی نوشته نمانند !
 


پی نوشت : برایم آرزوی استحکام کنید لطفاً !!!

پی نوشت بی ربط ! :
هنوز هم خوش خیالی دختر ... ! زیادی خوش خیال ... !

یک پی نوشت از نوع شبانه و سردرگمانه و بی خوابانه و دلتنگانه! ـ 2:2 :
 
امشب چرا این همه سرد است؟؟؟؟؟ و من دارم همین طور می لرزم ... و کلافه ام ... و امتحان دارم ... و از درس به طرز کاملاً وحشتناکی بیزارم ... و خوابم نمی آید هیچ ... و حوصله ام دارد سر می رود ...
و بدممممممممممم! و دلم کلی دعوای بیخودی می خواهد!!!  و... و... و...
و یک خصوصی  ِ مهم  ِ مشکوک هست توی زندگی ام که اصلاً درکش نمی کنم هیچ ... !!!
و احتمالاً این همه بهانه گرفتم که بگویم امروز از مهتابم هیچ خبری ندارم... و شدیدا دلتنگش شده ام و تازه متوجه ی عمق زیاد دل بستگی ام شدم انگار!
 و اینکه این دلبستگی های شدید و سخت چقدر راحت اشکم را در می آورند ...
و مهتابم خیلی دوست دارمتان ... از جنسی که سهم هیچ کس نیست دوست دارمتان ...  و بوس ...


پی نوشت ـ ظهر ِ جمعه : دختر چرا ؟ فقط بگو چرا ؟ از چه این قدر ساده ای ؟! خیال نباف ! هر بار که بافته هایت شکافته می شوند ، لا به لای کلاف های شکافته گیر می کنی !
و این بار هم غلط بافتی دختر !
بس کن!  بیا برویم!  بگیریم بخوابیم !
 

نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 |
از گر گر ِ بی رحم ِ این تجربه ی من سوز ...................

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387


بوی سیب می آید...   بهشت برای بودنم تنگ می شود...   تنم 
برهنه  می شود...  و من حسود...!
تمام عشق را سکوت می کنم...  درد را گریه می کنم...  و باز
حسود  می شوم...!  حسود تر...!
به چشم هایشان
حسود ...   به گوش هایشان حسود ...
نگو برایشان ... !   صدایشان نکن ... !   
من  به اسم هاشان حسود می شوم ... !
فقط برای من بگو ... !   فقط  مرا صدا بزن ... !
حرف های تو مال من ...   دست های تو مال من ...
ب و س ه های رنگی ام از آن
"تو" !   برهنه  بودنم از آن "تو" !
نه!  کم است!  
پسر تمام ِ بودنم از آن "تو" ... !
کاش برانندم از
بهشت !
این جا ، در 
بهشت  من ، هوا هیچ خوب نیست ...  سردم است ... !
بند می خواهد این دل هوایی ام !
بند می شوی برای
من ؟!
بگیر مرا !   تنگ ...   تنگ ...
تنگ تر بگیری ام رهاترم ... !
تنگ تر پسر ...  !
تنگ تر ... !




پی نوشت 9/11 :
جشن باید !  زنده ام هنوز !  آخر گریه کردن یادم افتاده !  خوب ترم پس ... ! :)
پی نوشت ـ 12 آذر : چه فرقی می کند کجا با هم؟! من خوب ترم چون بهترم ... ! :)


نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه دهم آذر 1387 |
لعنتی ــــــــ !


نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه دهم آذر 1387

                                 

اعتراف می کنم که نوشتن های این روزهایم فقط و فقط از سر بی نوشتگی است و بس ... !
نمی دانم چطور می شود توضیحش داد؟!  اما چند تایی کلمه هست ... جایی... که نمی دانم کجاست...!
انگار که گیر کرده باشند بین لب هایم ... یا شاید هم نوک انگشتانم ... !
هر چه هست خالی نمی شوند و خالی ام هم نمی کنند ... !
نمی دانم چه مفهومی دارند ! فقط می دانم که کلمه اند...
چند تا کلمه؟؟؟ این را هم نمی دانم ... شاید خیلی کلمه و شاید هم فقط یکی ...
هرچه هست آزارم می دهد و خوب هم می دانم تا زمانی که ندانم چیست ... که ننویسمش... که بلند نخوانمش... دست از سرم برنخواهد داشت!
این روزها مدام می نویسم... مدام برای خودم می گویم ... به این خیال خام که شاید آن کلمه های لعنتی، اتفاقی، آن وسط وسط های حرف هایم جایی توی هوا از بین لب هایم رها شوند ... یا از نوک انگشتانم لیز بخورند روی کاغذهایم وقت نوشتن ... و خلاصم کنند!
اما نمی شود ... !
چیزی دلم را مدام سنگین و سنگین تر می کند ...
هیچ چیز هم برایم کاری نکرده ...
نه این روان نویس مشکی ای که تازه خریدمش و نه حتی این کاغذهای سپید و خیلی نازک که فقط خودم می دانم نوشتن را رویشان چقدر دوست دارم ... هیچکدام راهی برای سبک شدنم سراغ نداشته اند!
تنهایی امروز و لیوان بزرگ قرمزم که پر از قهوه ی داغ بود و همه ی این ترانه های غمگین هم هوای دلم را آبی نکردند که نکردند...!
هزار بار نوشته هایم را خط زده ام ... هزار بار دیگر همه ی خودم را ... !
چرا چیزی نمی گویم ... ؟! باید حرفی بزنم ... باید بگویم ...
چرا خوشحال نمی شوم ؟! حتی دیگر آنقدر ها که باید ناراحت هم نمی شوم!
و عجیب تر اینکه برخلاف همیشه دیگر گریه ام هم نمی گیرد حتی!!!
راستی امروز متوجه ی یک موضوع مهم شدم! الان روزهاست که wow نگفته ام!
ببین!
حتی تعجب کردن هم از یادم رفته ... همه ی چیزها شبیه هم شده اند ... انگار هیچ چیزی متفاوت از بقیه نیست... 
همه ی  "بودن ها"  ماهیتشان درد آلود است و روزمره ...

و تو مدام مجبوری که لابه لای این همه روزمرگی ها احساساتت را پاک کنی !
و من آنقدر احساساتم را از فکرم شسته ام که تمام تنم از سپیدی به بی رنگی می زند !
دلم می خواهد که بگویم! آن چیزی را که باید ! نه هر چیزی را !
شاید آن موقع یادم افتاد که چطور می خندیدم ... چطور گریه می کردم ...
و صدایم وقت گفتن wow چه طوری بود ... !!!

نوشته شده توسط الهه ... در شنبه نهم آذر 1387 |

فکر می کردم که توانسته ام ... اما امشب دیدم که نتوانسته ام هنوز ...
اما هنوز هم برای آن روزی منتظرم که ببینم توانستنم را ...

و تو انگار باز دردت  آمده ...
کاش می توانستم بگویم دردت که می آید من چقدر دردم می گیرد ...
حیف که بعضی چیزها را نمی توانم بگویم برایت ...
نه فقط بعضی ... خیلی چیزها را ...!
این محکومیت به نگفتن هم رنج عجیبی داردها ...
کاش می توانستم بخواهم که ببخشی ام ... من اشتباه کردم ...
راستش هنوز هم دارم اشتباه می کنم ...
وای که من چقدر بدم !
حال من هیچ خوب نیست ...
بیا محکم بگیرمت توی بغلم ... !!!
کاش دیگر دردت نیاید هیچ وقت ...
راستی! من بزرگ نمی شوم چرا ؟؟؟!

نوشته شده توسط الهه ... در جمعه هشتم آذر 1387 |

عاشق اتفاقی ها هستم !
می آیند ... بی خبر ... و صاف می نشینند همان جایی که باید ... !
انگار از اول هم توی دلت ، جایی درست به اندازه شان خالی بوده ... و تا نیامده اند تو بی خبر از آن جای خالی بوده ای ....  اما همین که از راه می رسند تازه می فهمی که چقدر کم داشتیشان ...
همه ی چیزهایی اتفاقی را دوست دارم!
هم آن بزرگ تر ها را و هم کوچک تر هایش ...
مثلاً آدم های اتفاقی ... همان هایی که یک روزی، اتفاقی و عجیب می آیند توی زندگی ات و درست از همان وقتی که می آیند، می افتند توی دلت ...
و تو هر بار که یادت به آمدنشان می افتد، تعجب می کنی که چطور توی چشم بر هم زدنی راهشان دادی به یک جای خیلی خیلی خوب و خصوصی از دلت...!
گاهی تا همیشه می مانند سر جایشان ...  اما بیشتر وقت ها یک روز، اتفاقی تر از آمدنشان گم می شوند و ...

جاهای اتفاقی ... همان جاهایی که وقتی تویشان قدم می گذاری، راحتی سرریز می شود از دلت ...
شعرها و نوشته های اتفاقی را که دیگر نگو ! مزه اش جوری طعم دهانت را که نه، دلت را ملس می کند که دوست داری نه یک بار که هزار بار، بلند بلند مزه مزه شان کنی ...
یا کتاب های اتفاقی که راحت می شود لا به لای خطوطش غرق شد ...
ترانه های اتفاقی ... همان هایی که حتی شاید خواننده شان را هم دوست نداشته باشی و یا اصلاً زبان شعرش را نفهمی، اما حس پشتش درست همان جایی را قلقلک می دهد که مربوط به چشم ها می شود! البته چشم ها نه! اشک ها!
و ... و ... و ...
و من فکر می کنم اگر "اتفاقی ها" را از زندگی می گرفتند آن وقت زندگی حتماً چیزی به اندازه ی دلم را کم می داشت ... !


خواننده ی این ترانه را دوست ندارم... یعنی الان ندارم ... شعرش هم شرح حالم نیست ...

اما حسی که از آن گرفتم ... و غم و حسرت پشتش درست همان جایی را نشانه گرفت که باید!
چند روز پیش اتفاقی شنیدمش!
و اتفاقی هم گریه کردم!
آن هم با صدای بلند... همه اش فقط یک  "اتفاقی" بود ...  اتفاقی ... ! :)


باید تو رو پیدا کنم  شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی، ولی تقدیر، بی تقصیر نیست
 
با این که بی تابِ منی بازَم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
 
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه؟
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
 
دلگیرم از این شهر سرد ، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور
 
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرِت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
 
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
 
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
 
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
 
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
 
نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه ششم آذر 1387 |
* هر وقت برای کسی دردم می آید که مطمئنم هرگز برای خاطر من دردش نیامده، عجیب احساس حماقت می کنم....!
و احمقانه تر اینجاست که حتی در اوج احساس حماقت هم پشیمان نمی شوم!
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که بعضی حماقت ها در من ذاتیست ...!  کاری هم نمی شود برایشان کرد!


* داشتم فکر می کردم شاید اگر آن یک روز را باور می کردم که من هم (...) ، حالا حسرتی نبود...!
بعدتر اما دوباره فکر کردم، شاید این طوری قشنگ تر باشد ...
بین حسرت ها، همیشه آن سخت تر ها عمیق ترند ... و عمیق ترها قشنگ ترند... و قشنگ تر ها همیشه سبک ترت می کنند... و هر چقدر سبک تر که بشوی بالاتر می روی...!

نه که دلم نخواهد ها...! خب معلوم است که می خواهد...! البته راستش گاهی شک می افتد توی دلم که واقعاً می خواهد یا نه!
به هر حال فرقی هم نمی کند! 
قرار که نیست همه ی "خواستنی ها" مترادف بشوند با "شدنی ها"...!
بگذریم از اینکه شب هنوز شب است .... گریه هم می کنم هنوز ... و معلوم است که خنده هم هیچ دلم نمی خواهد!
اما همینی که قشنگ ترم خوب است ...! و بیشتر خوب که حالا باور کرده ام که من هم (...)
راستی دختر بودن گاه گاهی چقدر نرم است ...
و من این گاه گاهی ها را زیاد دوست دارم ....


* این بوی گیجی سرم را به درد می آورد!

نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه سوم آذر 1387 |
              
نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه سوم آذر 1387

کوچکِ خوش خیالِ خواب آلوده ام !
تا به کی رویا دیدن‌ ؟!
برخیز !
بیدار شو !
بیهوده منتظر صبحی !
این شبِ خیس حتی از داغی تنت هم بخار نخواهد شد .... !
محو نخواهد شد ... !
نخواهد مرد ... !
دخترک این شب تمام نخواهد شد ... !
و این خواب ِ همیشگی زندگی ات را خواهد جوید ... !
بلند شو !
کمی... و فقط کمی زندگی کن !


حتی اگر زندگی همین ها باشد:

دست های پریده رنگ....

چشم های خالی ....

آسمان ٍ همیشه خاکستری ...

پرتگاهی سرد و هولناک ...

و دختری که باد ِ دیوانه، غربت ِ تن خسته اش را، مست می رقصد ... !


بیدار شو دخترک خوش خیال من ....!
گریه ی بی صدا بس است !
گریه کن !
بلند گریه کن !
بگذار صدای درد آلود هق هقت بیدارت کند ... !
بگذار طلسم این خوابِ روبا آلوده بشکند ... !
بیدار شو !
بیدااااااااااار ....





پی نوشت :
  گاه شنیدن یک صدای دور ... پس از روزهایی خیلی خیلی دورتر .... چقدر تن را گرم می کند ....
امشب کمی خوبم ... کمی مستم ... و مهم تر اینکه بعد از روزها دوباره کمی زنده ام‌ ... !
مرسی دوستم ....  wp9d9cb0c0.gif



پی نوشتی برای پی نوشت ! :
این "دوستم" های من لزوما ً یک "دوستم" نیستند !



نوشته شده توسط الهه ... در جمعه یکم آذر 1387 |