تبليغاتX
... روزهای یک دختـــر ...

گاهی بعضی از پایان ها خودشان را حل می کنند توی زندگی ات...! یا شاید هم تو را ناگزیر می کنند که حل شوی تویشان!
می دانی بدترین نوع پایان چیست؟؟! اینکه تو تمام نکنی و نفهمی هم که چرا تمام شده ...
این روزها عجیب حس  می کنم که یکی از دوست بودن هایم دارد تمام می شود .... فکر می کنم به اندازه ی کافی تلاش کردم که دوست بودنم را خوب نگه دارم ....
اما قدم های من فقط لازم است ... و نه کافی ...
به اجبار ماندن در یک جا هیچ خوب نیست .... !!!

خب! دیگر وقتش است که خودم را حل کنم توی پایان ...
روزهای خوبی بود ... و کم کم دارد تمام می شود ... به هر حال این هم یکی از همان بازی های تلخ است دیگر، که آدم ها را از آن گریزی نیست ...
بازی گذشتن ... بازی روزهایی که می گذرند و البته که نمی شود نگه شان داشت ...
گرچه من همیشه گذشته هایم را نگه می دارم ... عادت کرده ام که روزهایم را مرتب و تمیز بگذارم توی یک چمدان ... تا بعداً سر فرصت بتوانم هزار بار دیگر زندگیشان کنم!!!
فقط نفهمیده ام هنوز که بدون چمدانم می میرم یا اینکه آخرش این چمدان است که می کشد مرا!!!
خب...! بس است دیگر ...

گفتنی ها را گفته ام ...
چمدانم منتظر است ....
و جاده ایست در دوردست که من و چمدانم را بلند صدا می زند ...
مرسی روزهای خوب ... مرسی دوستم ...
و خداحافظ ... همین حالا ... !



 من و چمدانم . . .


نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |

*دیشب وقتی توی بغل ماما گریه می کردم... به این فکر می کردم که آخرش روزی از این همه درد تمام خواهم شد...!


*گاهی عجیب هوس گفتن به سرم می زند!
دلم می خواهد بگویم برای کسی...
به خودم که نگاه می کنم می بینم همیشه خیلی بیشتر از آن چه که گفته باشم، آدم ها را شنیده ام...
از خیلی خیلی وقت پیش تر ها تا به الان همین طور بوده!
نمی دانم چرا آدم ها همیشه دوست دارند برایم تعریف کنند! کمتر کسی بوده که پرسیده باشد: تو چرا ناخوشی؟؟؟
شاید برای خاطر این همه شنیدن ها باشد که گفتن برایم این همه سخت شده !
هر چقدر که فکر می کنم یادم نمی آید واقعاً چند بار از خودم گفته ام!
خیلی کم است... خیلی...
یک بارش که مزه ی خوبی داشت وقتی بود که توی ایمیلی برای دوستی از خودم گفتم و ترس هایم و کلی چیز هایی که برای کسی نمی گویم... یادم هست که خیلی نوشته بودم... اما حالا حتی آن هم به نظرم خیلی دور و عجیب می آید!
و اگر دوباره برگردم به عقب، بعید می دانم که باز هم بگویم آن چه را که گفته ام...
نه که اتفاق بدی افتاده باشد ها ... نه...! اصلاً...! اما راستش بعد ها چند باری به نظرم آمد دلیلی برای آن نوشتن ها نبوده...  شاید هم بوده ... !

به جز آن بار، یک مهتاب هم دارم که برایش همیشه می شود گفت... این را با همه ی وجودم حس می کنم...
و خوبترش اینجاست که می توانی حس کنی که حتی نگفته می فهمدت!
بودنِ مهتابم از آن حس های دلچسب غریبی است که نمی شود توضیحش داد! آخر اگر توضیح بدهی قشنگی اش خراب می شود!

اما با همه ی اینها، الان دلم یک گفتن اساسی می خواهد! دوست ندارم بنویسم برای دوستی که ندیدمش و یا چیزی مثل آن...
نزدیک تر و واقعی تر می خواهم....
دلم می خواهد بنشینم رو به روی کسی... زل بزنم توی نگاهش... و بگویم... و بگویم... و بگویم...
و ببینم که می شنود مرا ... و خودم بشنوم صدای خودم را که می گویم ... !
دلم می خواهد برایش گریه کنم تا می توانم... آنقدر که تمام تنم بلرزد... دوست دارم به اندازه ی تمام گفتنی های دنیا گریه کنم...
بعد که خوب گریه کردم... بعد که آرام گرفتم از این همه بیقراری... دستش را بگیرم... و بگویم مرسی که بی تابی هایم را شنیدی....  
و بعد سبک ِ سبک لبخند بزنم...

*گاهی چقدر ساده ترین ها، محال می شوند ...

*خلاصه اینکه روزگار خوبی نیست...!

*و خلاصه تر اینکه احتمالاً روزگار خوبی است ... اما من آدم بشو نیستم...!


نوشته شده توسط الهه ... در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 |

دردی هست در من، که هر روز بزرگتر می شود ... !
این که امروز آنجا زندگی می کنم ... !
توی دیروزهایم ... !
برایشان اندوهگین می شوم ... لبخند می زنم ....
و ...
و ...
و ....
و فردا همین امروز هم می شود یک دیروز !
و اینطوری است که هر روز حجم دیروزهایی که می شود غصه اش را خورد بزرگتر می شود ... !
مثل یک بادکنک سیاه !!!
یک بادکنک، که روز به روز حجیم تر می شود و مطمئنم آنقدر از هوای دیروزها پر می شود که آخرش روزی می ترکد توی زندگی ام !!!

نوشته شده توسط الهه ... در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |

من دارم می روم ... یا شاید هم تو داری می روی ...

نمی دانم !
بیشتر که فکر می کنم می بینم خیلی وقت است که رفته ایم !
اصلاً شاید از اولش هم نیامده بودیم !!!
اما من باز خواهم گشت ...
دلم می خواهد که بیایم ... گاه گاهی ... آرام و نرم ... سر بخورم توی خاطرت ...
نمی دانم چه وقت می آیم !
اما می آیم !
شاید یک روز بارانی که تو بدون چتری و باران دارد خیست می کند ، من بیایم و بنشینم کنار خاطره های خیست ...
شاید هم وقتی آن ترانه ای را می شنوی که می دانی من چقدر دوست داشتمش ...
یا شاید آن وقتی بیایم که خیلی خیلی غمگینی و دلت می خواهد برای کسی حرف بزنی... و آن وقت به یادت می آید که چقدر مهربانانه شنیدن هایم را دوست داشتی ....
نمی دانم !
شاید هم ... وقتی ... جایی ... اتفاقی بشنوی که کسی صدا می زند: الهه ...
و تو زیر لب خوب مزه مزه ام کنی! و زمزمه وار تکرار کنی: الهه ...

دلم می خواهد دلت گاهی برای دلم دلتنگ شود ...
فقط گاهی ...
درست نمی دانم چرا ؟!
تو بگذار به حساب آن همه اشکی که به نام تو بود ...
یا به حساب دخترانگی های گرم و پر رنگم ...
یا شاید به حساب زنانگی های ترد و نجیب و کم رنگم ... آن وقت هایی که دلم آرزو می کرد که تو مرد من باشی ...
قول بده !
قول بده پسر !

قول بده که یادم بیفتی !
بگذار این یادهای دیر به دیر و گاه به گاه جا بماند برایمان ، از آن همه ...
بگذار گاه گاهی جاری شوم توی تنت ...
می دانم که زیاد نمی شود بمانم ...
اصلاً قول می دهم زود بروم ...
یعنی قرار هم نیست که بمانم !
اما از یاد نبر مرا !
می خواهم آن همه دوست داشتن هایم ، مرا جا بگذارد یک گوشه ... توی خاطرت ...
بگذار یک جایی ، کنج بودن هایت ، تا همیشه برای الهه باشد ...
شاید خواسته ی زیادی دارم !
اما دلم می خواهد توی شلوغی های زندگی ات گم نشوم ...
مهم نیست که گرد و غبار بگیرد من و تمام ثانیه های دور و محو حضورم را ...
فقط برای همیشه پاکم نکن !
راستی پسر ! این را هم یادت باشد که آخرش همانی شد که من می گفتم !
هیچ وقت نتوانستی مرا بگیری توی بغلت ! ؛)


نوشته شده توسط الهه ... در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 |

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا...
آه …
با که بتوان گفت ؟
که بود با من و
پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی …
ـ دگر کافی ست….




«حمید مصدق»




چند دقیقه پیش که خواندمش ... هیچ نفهمیدم چرا اینگونه آرام و غمگین توی دلم ته نشین شد...!
هنوز هم نمی فهمم ...
فقط می دانم که به یادم آورد دلم هر روز تنگ تر می شود ... !
برای تو ... برای او ... برای ...
برای همه ی ... همان همه ای که دوستشان دارم ...
همان همه ای که از خیلی قبل ترها آمده اند توی زندگیم ... آن همه ای که رفته اند ... حتی همه ای که مانده اند...
نزدیک ِنزدیکم هم که باشند، باز هم دلم حرف حساب سرش نمی شود...! مدام تنگ و تنگ تر می شود و حتماً آخرش هم تمام ...!

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 |

دلم یک نخ سیگار می خواهد !
حرفه ای دودش کنم!!! و صورتم پشت ِمهِ حلقه های دود تار شود !
اینطوری تو دیگر چشم هایم را نمی بینی ...  
لب هایم را هم ...
حتی اگر فاصله ی بینمان، فقط به اندازه ی فاصله ی دو فنجان قهوه باشد در دو سوی یک میز کوچک...
دو فنجان، درست روبرو ی هم !
می دانی که ... مسیر های مستقیم همیشه کوتاه ترند !  
و تو حتی اگر مستقیم ترین مسیر ها را هم بپیمایی هرگز به من نخواهی رسید !
حتی وقتی در دو سوی یک میز نشسته باشیم ... درست روبروی هم ...

نگاه کن !
چیزی به تمام شدنش نمانده !
هیچ حواست به من هست ؟؟؟!  سیگار را می گویم !

حالا وقتش است که باقیمانده ی قهوه ات را هم سر بکشی ... !
زود باش !
قبل از اینکه دود سیگار تمام شود ...
بلند شو !
پشت به من کن !
و برو ... !
فقط یادت باشد که هیچ وقت به دنبال دست هایم نباشی !
این دست های سپید و لرزان، بیقرارتر از آنی هستند که آرام بگیرند توی دست های کسی ......
هیس س س س س س !
نه !
چیزی نگو !
فقط برو !
وقت تمام است ... !
دیگر می خواهم ته مانده ی سیگار را خاموش کنم ... !

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه بیستم آبان 1387 |

فکر می کرد بهترین ها را دارد! پشت سر هم از خوبی های او می گفت! و من مطمئن بودم که من هم به اندازه ی او خوب هستم!
نه! به اندازه ی او نه!  بیشتر از او!  البته هنوز هم همین طور فکر می کنم!!!
نمی دانم چرا؟ اما می خواستم ثابت کنم که خوب هستم! شاید از سر بچگی هایم بود... شاید هم...
نمی دانم!
اما آن وسط  وسط های راه...  جایی دیدم مرز بین "خودم بودن" و "خوب بودن" را گم کرده ام!
رسیده بودم... به خیلی بیشتر از آنچه که می خواستم رسیده بودم....
این بار مدام می گفت: تو از او بهتری... تو از همه بهتری...!
و من از خودم بیزار بودم! و فکر می کردم اوهیچ نمی فهمد که چه می گوید!
این بار دیگر اشتباه نمی کنم !
من الهه هستم...
خوب یا بد... همینی هستم که هستم... گیرم که هنوز هم کمی گیجم درباره ی خودم...! یا منصفانه تر بخواهم بگویم اگر، خیلی بیشتر از کمی....!
اما این ها مهم نیست... مهم این است که همین باشم...! همینی که خودم دوست دارم....!
بدون فکر کردن به اینکه او و اوها چه فکر می کنند.... !
 
نوشته شده توسط الهه ... در جمعه هفدهم آبان 1387 |

گم می شوم...!
یک بار ...
دو بار ...
سه بار ...
...
روزی هزار بار گم می شوم و کسی نیست این دور و برها تا پیدایم کند ... !
یک دختر!  خنده های پر صدا...! پر حرفي هاي شاد...!  شیطنت های دخترانه...!  اين ها همه من هستم مثلاً!
اما این نقاب لعنتی را که پس می زنم دخترک توی آیینه عجیب بی پناه می شود !
نگاهش که می کنم یادم به دختر کوچولو های گم شده و مضطرب و گریانِ کارتون های کودکی می افتد!
چرا هزار روز پیوسته هم که گریه کنم باز هم اشک پر می شود توی این چشم های لعنتی ؟؟؟؟؟؟؟
چرا این همه سردم است ؟؟؟؟؟
چرا تنم هیچ وقت گرم نمی شود ؟؟؟؟؟؟
تاریکی و تاریکی ...
من شمع دارم! چرا نمی توانم روشنشان کنم.... ؟؟؟؟
چرا ؟
چرا این همه اشتباه می کنم ؟؟؟؟
اشتباه پشت اشتباه !!!
چرا دلم می خواهد تا ته دنیا باران ببارد ؟؟؟؟
چرا از آدم ها می ترسم ؟؟؟
چرا از هر که اسمش را می گذارم "دوست" بیشتر می ترسم ؟؟؟؟؟
نه !
از آدم ها نه ! از دوست هم نه !
خودم خوب می دانم که از خودم می ترسم ...
از خودم که زود قرارهای با خودم از یادم می رود !!!!
چرا زندگی کردن را یاد نمی گیرم ... ؟؟؟
چرا یاد نمی گیرم ... ؟؟؟
چرا ... ؟؟؟

نوشته شده توسط الهه ... در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 |


من تکه تکه از دست رفته ام . . .
در روز روز زندگانی ام . . .


"پناهی"


نوشته شده توسط الهه ... در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 |

گلایه که می کنم... صدایم گم می شود توی وهم ٍ حجیم ٍ گم گشتگی هایم!
و من کلافه می شوم از این بازیٍ درهم ٍ بی حاصل ... !
کاش یاد می گرفتم به جای به زبان آوردن های مکرر، فوتشان کنم توی صورت باد...! گلایه ها را می گویم...!

می پرسم از خودم : چند فصل دیگر مانده تا پیدا شدن از این گم شدن ها ؟ ؟ ؟ !
                          چند فصل ؟ ؟ ؟
                          چند نفس ؟ ؟ ؟
                          چند بغض ؟ ؟ ‌؟
                          آیا این تن ٍ خسته پایان را تاب خواهد آورد ؟‌ ؟‌ ؟

نوشته شده توسط الهه ... در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |

دارم یک کوچ ِِ کوچک را مزه مزه می کنم!
اینجا... خانه ی تازه ی من است...
خانه ی قبلی را رها کردم... کوچ کردم به این خانه ی تازه...
اولش فکر می کردم سخت باشد... آخر زیادی به همه چیز عادت می کنم و همین است که دل کندن برایم پر از درد می شود همیشه...
اما دل، "رفتن" می خواست... هوس کوچ کرده بود....
و این شد که، فعلاً اینجا خانه ی من است...
و حس می کنم اینجا بیشتر شبیه خودم هستم شاید ... !

نوشته شده توسط الهه ... در شنبه یازدهم آبان 1387 |